تعاریف و مفاهیم ویژگی­های شخصیتی و نظریه­ ها و رویکردهای شخصیتی

Posted on

پردازش اطلاعات درباره یادگیری خودگردان 

جزء اصلی خودگردانی در این دیدگاه حلقه بازخورد بازگشتی بود که ( میلر[1] و همکاران ،1960؛ نقل از رفیعیان، 1379). به صورت یک توالی ( آزمون، عمل، آزمون، خروج ) آن را توصیف کردند. طبق این فرمول، اطلاعات وارد شده اول با یک معیار از قبل تعریف شده، آزمون می­شوند، اگر نتیجه رضایت بخش نباشد، داده­ها بررسی می­شوند و سپس دوباره آزمون انجام می­گیرد. این توالی می­تواند به عنوان خود گردان توصیف شود. الگوهای شناختی خودتنظیمی یادگیری، که در نظریه­های پردازش اطلاعات ریشه دارند، بر کاربرد راهبردهای فراشناختی مانند خود نظارتی و خود ارزیابی برای انجام دادن تکالیف تحصیلی پیچیده تأکید دارند. برای مثال در الگوی چهار مرحله­ای از خود گردانی یادگیری، ویپ[2] و همکاران (2004) نظارت را برای الف) تعریف تکلیف ب) هدف گزینی ج) برنامه ریزی  د) تدوین و وضع راهبردها برای رسیدن به این اهداف به کار بردند(شارلوت[3]، 2008).

نظریه­پردازان پردازش اطلاعات عموماً برای انگیزش یادگیری خودگردان اهمیت کمی قائل شده و در عوض بر روش­ها واستدلال یادگیرندگان تأکید زیادی کرده­اند. همچنین در این نظریه از سه نوع حافظه در طول خودگردانی استفاده می­شود، حافظه حسی، حافظه کوتاه مدت و حافظه درازمدت (زیمرمن،2001).

 تعاریف و مفاهیم ویژگی­های شخصیتی

صاحب نظران حوزه شخصیت و روان­شناسی از کلمه شخصیت، تعریف­های گوناگونی ارائه داده­اند. از نظر ریشه­ای، گفته شده است که کلمه شخصیت معادل کلمه” Personality”  است. درحقیقت از ریشه لاتین پرسونا[4] گرفته شده که به معنای نقاب یا ماسکی بود که در یونان و روم باستان، بازیگران تئاتر بر چهره   می­گذاشتند. این تعبیر تلویحاً اشاره بر این مطلب دارد که شخصیت هر فرد، ماسکی است که او بر چهره خود می­زند تا وجه تمیز او از دیگران باشد. شخصیت از بنیادی­ترین مفهوم روان­شناسی است. روان­شناسی شخصیت حوزه­ای است که به بررسی ویژگی­های فردی اعم از هیجانی و رفتاری می­پردازد که معمولاً ثابت و قابل پیش­بینی­اند و در زندگی روز مره قابل پیگری هستند (کاپلان و سادوک، 2003). آلپورت[5] شخصیت را سازمان پویای درون شخص می­داند که از نظام­های روانی جسمانی تشکیل یافته است، این نظام­ها، الگوهای شاخص رفتار، افکار و احساسات شخص را ایجاد می­کند (پورشریفی،2004؛ نقل از عبدی و همکاران،1387).

همه افراد به حکم آنکه مدیرند، به یک شیوه عمل نمی­کنند؛ مانند سایر افراد جامعه تفاوت­های فردی، استعدادها، انگیزه­ها، رغبت­ها و تمایلات مخصوص به خود دارند و از نگرش، دانش و نظام ارزشی متفاوتی برخوردارند. این تفاوت­ها اگرچه به ظاهر ممکن است جزئی باشند، هنگامی که از فرایندهای واسطه شناختی افراد عبور می­کنند به تفاوت­های بسیار بزرگ و نتایج رفتاری کاملاً متفاوت می­انجامند. چنین تفاوت­هایی عمدتاً از تفاوت­های ناشی از شخصیت هریک از افراد سرچشمه می­گیرد. شخصیت یکی از عوامل مهمی است که بر عمل و رفتار مدیران تأثیر می­گذارد و این تأثیرپذیری از شخصیت در نهایت در تصمیمات مدیریتی و رفتار سازمانی آنان مؤثر خواهد بود. پیرامون تناسب شغل و شاغل تحقیقات زیادی انجام شده که هر کدام از دیدگاه خاصی به رابطۀ شخصیت کارکنان و شغل یا ابعاد مختلف شخصیت و رضایت شغلی پرداخته­اند. آنچه از نتایج مطالعات و تحقیقات استنباط می­شود این است که تنها حقوق و دستمزد نیست که بین فرد، شغل و سازمان پیوند برقرار می­کند، بلکه خصوصیات روانی و رفتاری، فرهنگ اجتماعی و در بعضی مواقع عوامل جسمانی و فیزیولوژیک در تقویت یا گسستن این پیوند تأثیر دارد. پیچیدگی خصایص رفتاری و شخصیتی باعث پیچیده شدن این روابط می­گردد (جهرمی و حسینی، 1386).

شخصیت، متغیر دیگری است که در رهبری اثربخش موثر است. در معادلات رفتار سازمانی یکی ازمتغیرهای روانی، شخصیت فرد است. انسان موجودی است پیچیده که ویژگی­های او نه تنها منحصر به فرد است، بلکه ویژگی­های فردی ثابتی نیز ندارد، به این معنا که در مقابل پدیده­های مشابه رفتار یکسانی از او سر نمی­زند و به این ترتیب کمتر می­توان واکنش­های رفتاری را به طور دقیق پیش­بینی کرد. به نظر اتکینسون و هیلگارد  شخصیت عبارت است از الگوهای رفتار و شیوه­های تفکر که سازگاری فرد با محیط را تعیین می­کند. شلدون نیز معتقد است شخصیت سازمان پویای جنبه­های ادراکی و انفعالی و ارادی و بدنی آدمی است. پرون بر این عقیده است که شخصیت بیانگر آن دسته از ویژگی­های فرد است که الگوهای ثابت رفتاری را نشان می­دهد (براهنی و دیگران،1385).

  ماهیت شخصیت

شخصیت، عبارتست از مجموعه ثابتی از خصلت­ها و گرایش­هایی که وجوهی از اشتراک و تفاوت­های رفتار روان­شناختی افراد اعم از افکار، احساسات و اعمال را تعیین می‏کند که استمرار زمانی دارند. در نتیجه نمی­توان به سادگی آنها را به عنوان نتیجه اختصاصی فشارهای اجتماعی و زیست‏شناختی موقتی در نظر گرفت. تنها بخشی از این گزاره که ممکن است نیازمند توضیح باشد، گرایش­ها و خصلت­هاست. «گرایش ها» عبارتند از: فرآیندهایی که جهت‏گیری در افکار، احساسات و اعمال را معین می‏کنند؛ و «خصلت ها» عبارتند از: ساختارهای ثابت شخصیت که نه برای حرکت به سوی اهداف یا تحقق کارکردها، بلکه برای تبیین واقعیت و محتوای اهداف یا مقتضیات به‏کار می‏روند. «خصلت ها» نیز برای تبیین افکار، احساسات و اعمالی که در ظاهر بیش از آنکه جهت‏دار باشند، در طبیعت تکرار می‏شوند، به کار می‏روند. نمونه‏ای از یک گرایش می‏تواند تلاش برای وصول به کمال در زندگی باشد، در حالی‏که خصلتهای مرتبط، آرمان هایی‏مانند زیبایی یا بزرگواری که کمال را معین می‏کنند، هستند (وطن خواه و ابوالقاسمی، 1388).

کارکردهای روان­شناختی

چهار کار کرد روان­شناختی عبارتند از: حس کردن، شهود، تفکر و احساس.حس کردن[6] و شهود[7] با هم به عنوان کارکردهای غیرعقلانی دسته­بندی شده­اند؛ آنها از فرایند عقل استفاده نمی­کنند. حس کردن، تجربه را از طریق حواس بازآفرینی می­کند، به همان صورت که عکس شی را کپی می­کند.

شهود، مستقیماً از محرک بیرونی ناشی نمی­شود. دومین جفت کارکردهای متضاد، تفکر و احساس کارکردهای عقلانی هستند که قضاوت کردن و ارزیابی تجربیات را شامل می­شود. کارکرد تفکر، قضاوت هشیار را درباره اینکه آیا تجربه­ای درست یا غلط است، شامل می­شود. نوع ارزیابی که توسط کارکرد احساس صورت می­گیرد بر حسب دوست داشتن یا دوست نداشتن، خوشایندی یا ناخوشایندی، تحریک یا بی حوصلگی ابراز می­شود. همان گونه که روان انسان، مقداری از هر دو نگرش برونگرایی و درونگرایی را در بر دارد، از قابلیت هر چهار کارکرد روانشناختی برخوردار است و همانگونه که یک نگرش مسلط است، فقط یک کارکرد مسلط می­باشد. کارکردهای دیگر در ناهشیار شخص پنهان هستند (ریحانی و زینی، 1386).

دیدگاه­های موجود درباره شخصیت

دیدگاه­های موجود درباره شخصیت، به دو دسته اصلی تقسیم می‏شوند

الف) التقاط گرایی خیرخواهانه

ب) طرفداری متعصبانه

بسیاری از موارد درباره شخصیت، در یکی از این دو دسته قرار می‏گیرند؛ اما نوع سومی هم هست که دارای اهمیت قابل توجهی است. این دسته، از گرایش التقاط­گرایی خیرخواهانه، گستردگی و موازنه‏ را کسب می‏کند که برای بررسی بسیاری از نظریه‏های مربوط به شخصیت ضروری است. همچنین از طرفداری متعصبانه، این عقیده را وام می‏گیرد که برخی از نظریه‏ها از سایرین بهترند. رویکرد کلی تحلیل تطبیقی است با هدف پرده برداشتن از شباهت­ها و تفاوت­های میان بسیاری از رویکردهای موجود به شخصیت. تحلیل تطبیقی در جستجوی فهم بهتر، جامع، منظم و ارزیابی کننده است. اگر چه رویکردهای التقاط‏گرایی خیرخواهانه و طرفداری متعصبانه، هر یک مزایایی مختص به خویش دارند، با این حال، هنگامی که تعدادی از نظریه‏های سازگار در دسترس باشند، نه رویکرد التقاط‏گرایی خیرخواهانه موجب رشد این حوزه علمی خواهد شد و نه رویکرد طرفداری متعصبانه (وطن­خواه و ابوالقاسمی،1388).

ساختار و اندازه­گیری شخصیت

از نظر آیزنک شخصیت هر فرد گرایش­های دیرپای سرشت او و آن واقعیت بنیادین است که زمینه ساز تفاوت­های فردی در رفتار محسوب می­شود. او براساس مطالعات روان­شناسختی و فلسفی دریافت که توصیفات مشابهی از انواع شخصیت­های خاص انسانی پدید آمده و این توصیف­ها در طول تاریخ حفظ شده اند (آیزنک، 1953) از زمان فلاسفه یونان تا روان­پزشکی قرن بیستم تمایل به طبقه­بندی افراد وجود داشته و دارد. یونانیان از چهار طبقه استفاده کرده­اند: سوداوی[8]، صفراوی[9]، دموی[10] و بلغمی[11]. اینها طبقاتی هستند که افراد را در آنها جای می­دادند. اما یک شخص را نمی­توان با یکی از این طبقات توصیف کرد. روش دیگر برای فهم تفاوت­های فردی، استفاده از بعد[12] است. مفهوم بعد از این نظر از مفهوم تیپ متفاوت است که افراد را به هر صورت می­توان در یک بعد قرار داد اما تعلق یک فرد یه تیپ خاصی مسئله همه یا هیچ است، یعنی در تیپ­ها حالت مرکبی وجود ندارد. آیزنگ از تئوری کرچمر[13] درباره پسیکوزها بهره گرفته است. براساس آن تئوری فرض شده افراد بهنجار و نابهنجار را می­توان تنها در یک بعد یا پیوستار پسیکوزی در دامنه­ای از اسیکزوفرنی تا افسردگی– شیدایی درجه­بندی کرد. بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی و افسردگی- شیدایی در دو سر طیف وافراد بهنجار در وسط آن قرار می­گیرند (مانی،1383).

آیزنک از تئوری یونگ[14] درباره شخصیت نیز تأثیر پذیرفته است. یونگ معتقد بود که افراد یا تمایل به برونگرایی دارند یعنی جهت انرژی غریزی یا لیبیدوی شخص (که صرفاً جنسی نیست) به سمت بیرون است و یا تمایل به درونگرایی دارند، یعنی جهت اثر غریزی آنها به سمت دنیای درونی ذهنی است (آیزنک، 1988 ص 9). یونگ این مفهوم را برای تبیین اختلال­های روانی نیز بکار برده، معتقد بود افراد مستعد علائم نوروتیکی هیستری، برونگرا[15]، و افراد مستعد اختلال­های اضطرابی، درونگرا[16] هستند.آیزنگ معتقد است که یونگ در گسترش مفاهیم برونگرایی و درونگرایی سهمی نداشته و درباره او می­گوید: «هر آنچه در نظرش تازه است درست نیست و هرآنچه درست است تازه نیست». نظر آیزنک درباره شخصیت طوری طرح شده تا همه این دیدگاه­ها را دربر گیرد. او دیدگاه چند بعدی را که در تضاد با رویکرد تیپ شناسی است پذیرفته است.

  متغییرهای مؤثر بر شادکامی

ابتدا آیزنک (1953) تصور می­کرد فقط دو بعد برای توصیف شخصیت آدمی کافی است؛ درونگرایی-برونگرایی و نوروزگرایی[17]– ثبات بعداً (آیزنک وام دبلیو آیزنک، 1985) او بعد سومی بنام پسیکوزگرایی[18] را نیز اضافه کرده است. دو بعد درونگرایی- برونگرایی و نوروزگرایی- ثبات چهار طبقه تشکیل می­دهند که قابل انطابق با تیپ­های یونانی هستند. صفراوی­ها و دموی­ها دارای سلسله ویژگی­های مشترکی هستند که باید بنا به اصطلاحات امروزی آنها را برونگرا نامید، حال آنکه سوداوی­ها و بلغمی­ها به درونگرایی شبیه­ترند. بعد کرچمر که بوسیله آیزنک استفاده شده مشابه بعد درونگرایی و برونگرایی است. دو تعبیر نوروزها از یونگ یعنی اضطراب و هیستری مشابه درونگرایی نوروتیک و برونگرایی نوروتیک، یا تیپ­های یونانی سوداوی و صفراوی است (مانی،1383).

 

 

 

نظریه­ها و رویکردهای شخصیتی

 رویکرد روان­تحلیل­گری

در رویکرد روان­تحلیل­گری شخصیت، کوشش می­شود که تفاوت­های فردی با بررسی چگونگی اثر متقابل نیروهای روانی ناهشیار با افکار، احساس­ها و رفتار تبیین شود. زیگموند فروید پدر نظریه روانکاوی است که اندیشه­های او را درباره شخصیت به اختصار بررسی خواهیم کرد (شولتز و شولتز[19]، 1998؛  نقل از سید محمدی،1389). فروید[20] کارکرد انسان را با اصطلاح­های فیزیولوژیکی تفسیر می­کرد. او براساس آموزش پزشکی­اش می­دانست که بدن انسان از طریق ایجاد و صرف نوعی انرژی جسمانی عمل می­کند. غذا در بدن به شکلی از انرژی تبدیل می­شود و برای تأمین کارکردهایی همچون نفس کشیدن، گردش خون و فعالیت عضلانی و غددی به کار می­رود. ذهن نیز دارای کارکردهایی است. ذهن دنیای خارج را ادراک می­کند؛ فکر می­کند، تصور می­نماید و به یاد می­آورد. در تمثیلی با بدن، فروید چنین انگاشت که ذهن نیز کارکردهایش را با استفاده از انرژی روانی به انجام می­رساند که این انرژی در شکل و  نه نوع با انرژی جسمانی بدن تفاوت دارد. علاوه بر این، وی بر پایه اصل بقای انرژی فرض کرد که انرژی بدن می­تواند به انرژی روانی تبدیل شود و برعکس. بنابراین انرژی بدن بر ذهن اثر می­گذارد. پیوند میان این دو شکل انرژی مرز میان روان و تندر مفهوم غریزه نهفته است. در تعریفی کوتاه می­توان گفت که غریزه عبارت است از بازنمایی محرک­هایی در ذهن که خاستگاه­شان درون بدن است. غریزه جزء یا واحد بنیادی نظریه شخصیت فروید گردید. غریزه نیروی انگیزاننده و پیش­راننده شخصیت است که نه تنها محرک رفتار است، بلکه جهت آن را نیز تعیین می­کند. محرک­های غرایز عوامل درونی هستند، مانند کمبود بافت و نسوج که موجب حالت گرسنگی می­شود. این محرک­های فیزیکی از درون بدن سر بر می­آورند و به بهترین شکل می­توان آن را به عنوان نیاز توصیف کرد. هنگامی که نیازی مانند گرسنگی برانگیخته می­شود، حالتی از برانگیختگی فیزیولوژیکی را در بدن ایجاد می­کند؛ یعنی یک انرژی فیزیولوژیکی. این انرژی بدنی یا نیاز در ذهن تبدیل به یک میل می­شود. بنابراین غریزه هدفمند می­شود. هرچند هدف هر غریزه ثابت است، اما فرد می­تواند  راه­های متفاوتی را برای دستیابی به هدف در پیش گیرد. تصور فروید بر این بود که انرژی روانی می­تواند با اشیای جانشین جابه­جا شود؛ او در تعیین شخصیت یک فرد بالاترین اهمیت را برای این جابه­جایی انرژی قائل شد. اگرچه غرایز منبع انحصاری انرژی برای رفتار هستند، اما این انرژی می­تواند به راه­های متنوعی جابه­جا شود. همین تنوع است که گوناگونی موجود در رفتار انسان را تبیین می­کند. تمام انواع رغبت­ها، رجحان­ها و نگرش­های ما آدمیان بزرگسال از دید فروید عبارتند از جابه­جایی­های انرژی از اشیاء آغازین که نیازهای غریزی را ارضاء می­کنند (شولتز و شولتز، 1998؛  نقل از سید محمدی،1389).

دیدگاه برن درباره شخصیت یک دیدگاه اجزا نگرانه و چندگانه است. برن به سه نوع حالت نفسانی اعتقاد دارد که عبارتند از : روان بیرونی، روان نو و روان باستانی.

  1. 1. روان بیرونی: به شیوه­ای تقلیدی و قضاوتی شکل می­گیرد و در صدد است که مجموعه­هایی از معیارها و ملاک­های اکتسابی را به اجرا در آورد.
  2. روان نو: عمدتاً به تبدیل محرک­ها به مجموعه اطلاعات تمایل دارد و نیزبه پردازش و بایگانی این اطلاعات بر تجربیات قبلی علاقمند است.

3.روان باستانی: تمایل دارد که براساس تفکر مبرا از منطق و ادراک­هایی که بطور ضعیفی از هم متمایز و یا تحریف شده­اند به طور ناگهانی و ناآگاهانه­تری واکنش نشان دهد. برن تحلیل­های این سه حالت نفسانی را تحت عنوان حالت های من معرفی  می­کند.

حالت­های من سه گانه او عبارتند از : حالت من والدینی، حالت من بالغ و حالت من کودکی. حالت من والدینی از روان بیرونی، حالت من بالغ از روان نو و حالت من کودکی از روان باستانی نشات می­گیرد.

الف)حالت من والدینی

حالت من والدینی مجموعه­ای از احساسات، نگرش­ها و طرح­های رفتاری است که ویژگی­های مشابه آنها در والدین هم وجود دارد. حالت من والدینی شامل مجموعه انبوهی از وقایع  خارجی و تحمیلی غیر قابل سوال در مغز است که توسط فرد در خلال سال­های اولیه زندگی حاصل شده است و معمولاً پنج سال اولیه زندگی را در بر می­گیرد. این سال­ها با سال­های قبل از اجتماعی شدن و ورود به مدرسه متقارن است. عنوان “والد” نیز برای این حالت در حقیقت نامی توصیفی است. زیرا بیشتر ضبط­های این مجموعه اطلاعات­، محصول ملاحظات خود طفل از پدر و مادر یا کسانی است که جانشین پدر و مادر بوده اند . تمام چیزهایی که کودک ازپدر و مادرش می بیند یا می شنود ، در نوار “والد” ضبط می شود. “والد” در شخصیت هر فرد وجود دارد، زیرا هر فرد این محرک خارجی را در پنج سال اول زندگی خود تجربه کرده است. برای هر فرد جنبه ” والد” مخصوص و منحصر به خود اوست. زیرا نوارهای ضبط شده او از تجربه­های اولیه زندگی با پدر و مادر خودش برای او مخصوص  و منحصر به فرد اوست (شفیع آبادی و ناصری ،1386).

در جنبه ” والد” شخصیت انسان تمام پندها، اخطارها و قوانین و مقرراتی که بچه از پدر و مادر خود شنیده یا در رفتار آنها دیده، محفوظ است. از سوی دیگر محبت ها نیز در این نوارها ضبط می­شوند. با توجه به این واقعیت که دستگاه ضبط مغز بچه مداوم روشن است می­توانیم به حجم عظیم اطلاعات محفوظ ” والد” پی ببریم (شولتز و شولتز، 1998؛ نقل از سید محمدی، 1389).

ب) حالت من کودکی

حالت من کودکی مجموعه­ای از احساسات­، نگرش­­ها و طرح­های رفتاری است که بقایایی از دوران کودکی خود فرد هستند. حوادث درونی، بعضی پاسخ­های کودکی به آنچه که می­بینید و می­شنوید و نیز تأثیرات کودک از والدینش در حالت من کودکی او ثبت و ضبط می­شوند. از آنجایی که انسان کوچک در دوره بحرانی زندگی اولیه خود فاقد بیان است بنابراین بیشتر عکس­العمل­های او به صورت احساس ضبط می­شود. انسان کوچک در سال­های اولیه زندگیش به این نتیجه می­رسد که من خوب نیستم. این ضبط­های دائمی در مغز رسوبات طبیعی ناشی از بچه بودن است. هر بچه­ای، حتی بچه والدینی که به اصطلاح مهربان، با محبت و خیرخواه و فهمیده­اند این احساس غیر خوب خاصیت کودکی است و به مفاسد و افکار پدر ومادر که خود این مسئله را بوجود آورده­اند مربوط نیست. البته طرف تابناکی هم وجود دارد. در کودک ذخایر فراونی از اطلاعات مثبت هم هستند. در کودک هست که قوه خلاقیت، حس کنجکاوی، شوق جستجو و فهمیدن، اشتیاق لمس کردن و حس کردن و تجربه کردن، و همچنین ضبط­های با شکوه اولین احساس­ها و اولین کشف­ها و اولین­های بسیار نهفته است ولی کفه­ تراز و به طرف احساس­های غیر خوب سنگینی می­کند.

ج)حالت من بالغ

حالت من بالغ به وسیله مجموعه­ای از احساسات، نگرش­ها و طرح­های رفتاری خود مختارو مستقل توصیف می­شود که با واقعیت موجود تطبیق و هماهنگی دارند. حالت من بالغ برای بقا لازم است. این حالت داده­ها را به جریان   می­اندازد، تجزیه و تحلیل می­کند و احتمالاتی را که برای حل و فصل مؤثر دنیای خارج ضروری هستند محاسبه می­کند. ظرفیت تخمین احتمالات شخص ممکن است با کوشش­های آگاهانه افزایش یابد. همانند عضوی که با تمرین نیرومند می­شود، جنبه “بالغ” نیز می­تواند از طریق تمرین و بکار بردن، رشد و توسعه­ای قابل ملاحظه پیدا کند. اگر “بالغ” از احتمال وقوع مشکلی در آینده هشیار باشد از طریق ارزیابی احتمالات می­تواند راه حلی نیز برای آن مشکل، اگر و هر وقت فرا رسید، بیندیشد. وظیفه دیگر “حالت من بالغ” منظم کردن فعالیت­های “من کودکی ” و ” من والدینی” و واسطه شدن عینی میان آنهاست (شفیع آبادی و ناصری، 1386). کار مداوم “بالغ” شامل بررسی اطلاعات قدیمی، اعتبار دادن  یا اعتبار ندادن، و بالا خره دوباره بایگانی کردن آنها برای استفاده در آینده است. اگر این کار بخوبی و به نرمی پیش برود، وتقریباً هیچ تضادی بین آنچه که به اویاد داده بودند و آنچه واقعیت است وجود نداشته باشد، وضعش خوب و آماده برای کارهای مهم است.

  پرخاشگری را چطور کنترل کنیم؟

رویکرد شناختی

رویکرد شناختی در شخصیت، بر شیوه­هایی که مردم به شناخت محیط و شناخت خودشان می­پردازند، تأکید   می­ورزد؛ یعنی اینکه آن­ها چگونه به درک، ارزشیابی، یادگیری، اندیشیدن، تصمیم­گیری و حل مسائل نائل می­شوند. این رویکرد منطقی­ترین یا روانشناختی­ترین رویکرد در شخصیت است، زیرا منحصراً بر فرایندهای ذهنی هشیار تأکید کرده است. اما ممکن است چنین به نظر برسد که این علاقه انحصاری بر ذهن یا فرایندهای ذهنی، برخی از اندیشه­هایی را که رویکردهای دیگر با آن­ها سروکار دارند، مورد غفلت قرار می­دهد. به عنوان مثال ما در رویکرد شناختی نمی­بینیم که از نیازها یا هیجان­ها به عنوان فعالیت­های جداگانه شخصیت بحث شود، در عوض آنها را به عنوان بخش­هایی از شخصیت در نظر می­گیرند که مانند تمام بخش­های دیگر شخصیت به وسیله فرایندهای شناختی کنترل می­شوند. سایر رویکردهای شخصیت نیز با فرایندهای شناختی سروکار دارند. پیشرفت­های جدید در روان­تحلیل­گری و کارهای اریکسون که که خودمختاری و اهمیت بیشتری را برای خود قائل هستند، در واقع اهمیت کارکردهای شناختی را به رسمیت

شناخته­اند. اما نظریه­پردازان شناختی برخلاف دیگران می­کوشند تا همه جنبه­های شخصیت را بر حسب جنبه­های شناختی تعریف کرده و بشناسند. این اعمال یا فرایندهای دانستن، نه فقط به عنوان عناصری از شخصیت ، بلکه به عنوان کل شخصیت در نظر گرفته می­شوند. یکی از نظریه ­پردازان مهم در رویکرد شناختی جورج کلی است. رویکرد سازه شخصی[21] کلی در شخصیت یکی از نظریه­های اصیل است. به گفته او همه مردم قادرند که سازه­های شناختی را درباره محیط خود بسازند و شکل بدهند؛ یعنی افراد همه اشیاء فیزیکی و اجتماعی را در جهان اطراف خود به گونه­ای تعبیر و تفسیر می­کنند که یک الگو بسازند. بر مبنای این الگو، مردم درباره اشیاء دیگران و خودشان پیش­بینی­هایی انجام می­دهند و این پیش­بینی­ها را برای راهنمایی خود در اعمالشان به­کار می­گیرند. بدین ترتیب، برای اینکه دیگران را درک کنیم، باید الگوهای آن­ها، یعنی شیوه­ای که آنها جهان خود را شخصاً می­سازند، را درک کنیم. بنابراین، این تعبیر و تفسیر فرد از رویدادها است که حائز اهمیت است نه خود رویدادها (عطار،1388).

رویکرد یادگیری

در رویکردهای روانکاوی و شناختی که تا به حال مورد بحث قرار گرفتند، شخصیت به عنوان یک بخش انتزاعی و درونی هر فرد در نظر گرفته شد که امکان دارد به رفتار بیرونی مربوط باشد یا نباشد. برای مثال یک شخص درون­گرا و کمرو ممکن است یک هنرپیشه سینما یا سیاستمدار شود و هر روزش را در گردهمایی­ها یا برگزاری مصاحبه­ها بگذراند، ولی با وجود این، بر اساس این نظریه­ها ممکن است هنوز یک درون­گرای واقعی در درون وی وجود داشته باشد. اما بر اساس نظریه­های یادگیری شخصیت، آنچه شما  می­بینید چیزی است که بدان دست می­یابید؛ یعنی “شخصیت” اصطلاحی است که برای مجموع کل رفتارهای بیرونی و عینی فرد به کار برده می­شود. بنابراین هنرپیشگان سینما و سیاستمدارانی که روزهایشان را به عنوان افرادی مشهور سپری می­کنند، از دیدگاه نظریه­پردازان یادگیری شخصیتی برون­گرا دارند زیرا همانند برون­گرایان عمل می­کنند. تنها اشخاصی که اغلب اوقات گوشه­گیر و کمرو هستند، درون­گرا محسوب می­شوند. برای نظریه­پردازان یادگیری، شخصیت و رفتار اساساً یکسان هستند. نظریه­پردازان یادگیری معتقدند که انگیزش از تاریخچه یادگیری فرد ناشی می­شود. شخصیت، همانند سایر رفتارهای آموخته شده، از طریق شرطی شدن کلاسیک و کنشگر، سرمشق­گیری و مانند آن کسب می­شود. شخصیت از این زاویه به موقعیت وابسته است؛ یعنی یک شخص می­تواند رفتارهای متعددی را انجام دهد و پاداش­ها، تنبیه­ها، یا سرمشق­دهی توسط دیگران در هر موقعیت معین بهترین پیش­بینی کننده­های رفتار فرد در آن زمان است. اما نظریه­پردازان یادگیری چگونه همسانی­های آشکار رفتار در میان مردم (برای مثال کسانی که همواره کمرو یا درون­گرا هستند) را تبیین می­کنند؟ از دیدگاه یادگیری این همسانی آشکار تنها نشان می­دهد که ما به طور کلی زندگی و تجربه­های –یادگیری- مجزایی را تجربه می­کنیم. بر اساس تاریخچه فردی تقویت­ها یا پاداش­های مکرر، ما آموخته­ایم که در چارچوب یک الگوی عادتی که به آن شخصیت گفته می­شود، واکنش نشان دهیم. دو حیطه مهم در این رویکرد قابل توجه هستند: دیدگاه­های رفتاری و یادگیری اجتماعی. نظریه­پردازان رفتاری و یادگیری اجتماعی هر دو در اینکه شخصیت اکتسابی است و تحت تأثیر تجربه­های محیطی قرار دارد، اتفاق نظر دارند. اما نظریه­پردازان یادگیری اجتماعی در عین حال معتقدند پدیده­هایی که کمتر قابل مشاهده هستند، مانند تفکر و به­ویژه مشاهده دیگران، نقش مهمی را در رشد شخصیت ایفا می­کنند(عطار، 1388).

رویکرد زیستی

درحالی­که نظریه­های شناختی، شخصیت را بر مبنای عقاید و انتظارهای فرد تبیین می­کند، تأکید  نظریه­های زیستی بر مغز، شیمی اعصاب و علم ژنتیک است. جمجمه­شناسان قرن نوزدهم، برآمدگی­های روی جمجمه را بررسی می­کردند، زیرا اعتقاد داشتند که صفت­های شخصیت در مناطق خاصی از مغز جای دارند. امروزه ما می­دانیم که ساختارهای مغز بر سطح جمجمه قرار نگرفته­اند، ولی پژوهش­های جدید زیستی به طور جالبی نشان داده­اند مناطق معینی از مغز که در واکنش­های هیجانی دخالت دارند ممکن است علت برخی از صفت­های شخصیت باشند. برای مثال تله­گن[22](1985) این­گونه مطرح می­کند: برون­گرایی بر هیجان­های مثبت (مانند لذت بردن و دوست داشتن) و روان­رنجورخویی بر هیجان­های منفی (مانند اضطراب و افسردگی) مبتنی است. به نظر می­رسد که پژوهش در خصوص هیجان­ها و ساختارهای مغزی مربوط، نظریه تله­گن را تأیید می­کند. برای نمونه، تظاهر هیجان­های مثبت، مانند خندیدن با فعال شدن ناحیه چپ پیشانی و مغز پیشین (قدامی) رابطه دارد. به همین ترتیب، دستگاه­های پاداش دهنده کناری که برای نخستین بار توسط الدوز[23] و میلنر[24] (1945) شناسایی شدند با هیجان­های مثبت و منفی ارتباط دارند. یکی از محدودیت­های عمده­ای که در پژوهش روی ساختارهای مغز و شخصیت وجود دارد، دشواری در شناسایی ساختارهایی است که صرفاً با صفت­های شخصیتی خاصی مرتبط هستند. آسیب وارده به یک ساختار اثرهای گسترده­ای دارد. آیزنک نیز برای مبنای زیستی شخصیت اهمیت خاص قائل است (مانی،1383).

رویکرد صفات

نظریه­پردازان صفت علاقمند هستند که نخست بدانند افراد از چه نظر با یکدیگر تفاوت دارند (کدام­یک از صفت­های اصلی به بهترین وجهی آن­ها را توصیف می­کنند) و سپس این­که در این زمینه آنها تا چه اندازه از یکدیگر تفاوت دارند (میزان پراکندگی در صفت­های درون افراد و بین افراد). در یکی از فرهنگ­های لغت صفت چنین تعریف شده است: «ویژگی یا کیفیت متمایز کننده یک شخص». این نمونه­ای از همان شیوه­ای است که ما غالباً در زندگی روزمره خود وقتی سعی می­کنیم شخصیت کسی را که می­شناسیم توصیف کنیم، به کار می­بریم. نظر ما این است که آنچه را تصور می­کنیم ویژگی برجسته یک شخص است در نظر گرفته و آن را برای توصیف او به کار می­بریم؛ مثلاً، فلانی شخصی بسیار بی­بندوبار است. این یک روش ساده و سریع برای طبقه­بندی یک فرد و راهی بالقوه مفید است، اگرچه قضاوت­های شخصی ما غالباً ممکن است غلط باشند. از آنجایی­که طبقه­بندی مردم به وسیله صفت­هایشان بسیار ساده و قابل فهم به نظر می­رسد و مبتنی بر عقل سلیم است، رویکرد صفت در شخصیت سال­ها مورد استفاده بوده است. این نوع طبقه­بندی به دوران حکیم یونانی بقراط (حدود 337 تا 460 قبل از میلاد)، یعنی بیش از 2000 سال پیش از کوشش­های جدید برای شناخت شخصیت برمی­گردد. در سال­های اخیر بعضی از روانشناسان شخصیت این اندیشه را که شخصیت مرکب از صفت­های چندی است، مورد انتقاد قرار داده­اند. دلیل چنین انکاری را می­توان در اختلاف نظر مربوط به اهمیت نسبی متغیرهای شخصی (از قبیل صفت­ها) یا متغیرهای محیطی یا  موقعیتی مؤثر بر رفتار، ردیابی کرد. چنین استدلال می­شود که در صورت وجود صفت­ها، افراد در تمام موقعیت­ها رفتارهای یکسانی نشان داده و ثبات بین موقعیتی[25] از خود بروز می­دهند، اندیشه­ای که به وسیله پژوهش­ها مورد تأیید قرار نگرفته است. رفتار انسان در موقعیت­های مختلف متفاوت است. واقعیتی که در این اختلاف نظر مورد غفلت قرار گرفته بود این بود که چهره­های مشهور نظریه صفت گوردون آلپورت و ریموند کتل هرگز به ثبات بین موقعیتی در رفتار اشاره تلویحی نکردند. هر دو نظریه، تأثیر موقعیت را بر رفتار به حساب آورده­اند. از این­رو می­توان به درستی گفت که آنان رویکرد تعاملی را پذیرفته و تشخیص داده­اند که رفتار تابعی است از تعامل بین متغیرهای موقعیتی و شخص. به­رغم این اختلاف نظر، رویکرد صفت به شخصیت، به­ویژه برای توصیف رفتار بسیار حائز اهمیت است. نظریه­پردازان صفت میان صفت و سنخ تفاوت قائل شدند. برخی از روانشناسان سنخ­های شخصیتی خاص را مطرح کردند مانند سنخ­های دهانی، مقعدی و تناسلی فروید؛ سنخ­های درون­گرا یا برون­گرای یونگ؛ سنخ­های سلطه­گر، گیرنده، اجتنابی و سودمند اجتماعی آدلر. در این نمونه­ها افراد در مقوله­های مجزا گروه­بندی یا طبقه­بندی می­شوند. به عبارت دیگر این سنخ­ها به صورت منحصراً برون­گرا یا درون­گرا یا سنخ قطعاً مقعدی یا دهانی در نظر گرفته می­شوند. یک شخص یا از سنخ خاص هست یا نیست. اما صفات شامل طبقه­بندی یا مقوله­بندی افراد است بر حسب اینکه چه مقدار از برخی ویژگی­ها را دارا هستند. یکی تا چه حد پرخاشگر است و دیگری تا چه حد بی­بندوبار؟ نظریه پردازان صفت معتقدند که صفت­ها روی یک پیوستار قرار می­گیرند که از مقدار بسیار کم تا بسیار زیاد تغییر می­کنند. به این ترتیب مثلاً هر کسی دارای مقداری از صفت پرخاشگری است اما بعضی افراد پرخاشگرتر از دیگران هستند (وطن خواه و ابوالقاسمی،1388).

  علم دینی و ماهیت علم از دیدگاه روانشناختی

رویکرد یونگ

یونگ، تعریف فروید را از لیبیدو گسترش داد و آن را به صورت نیروی پویشی کلی­تر توصیف کرد.
یونگ معتقد بود، شخصیت علاوه بر گذشته توسط آینده نیز شکل می گیرد و بر ناهشیار تأکید کرد. یونگ اصطلاح لیبیدو را به دو صورت مورد استفاده قرار داد: انرژی پراکنده و کلی و انرژی محدودتری که به کار شخصیت سوخت می­رساند و آن را روان نامید. مقدار انرژی که در یک فکر یا احساس صرف می­شود، ارزش نام دارد. برای مثال اگر فردی انگیزه زیادی برای کسب قدرت داشته باشد در این صورت بیشتر انرژی روانی خود را صرف جستجو کردن قدرت می­کند. انرژی روانی مطابق با اصول اضداد، هم ارزی و آنتروپی عمل می­کند. اصل اضداد اعلام می­دارد که هر چنبه­ای از روان، ضد خود را دارد و این ضدیت انرژی روانی تولید می­کند. اصل هم ارزی اعلام می­دارد که انرژی هرگز درشخصیت از بین نمی­رود، بلکه از یک قسمت به قسمت دیگر جابجا می­شود. اصل انتروپی نیز اعلام می­دارد که در شخصیت گرایش به آرامش وتعادل وجود دارد (شولتز و شولتز،1998؛ سید محمدی،1389).

 رویکرد انسان­گرایی

در مطالعه شخصیت، بخشی از جنبش انسان­گرایی است که در دهه­های1960 آغاز شد و کوشید تا کل روان­شناسی را اصلاح کند. روان­شناسان انسان­گرا به دو نیروی اصلی در روان ­ناسی (روان­کاوی، رفتار گرایی ) اعتراض کردند و استدلال نمودند که هر دو دیدگاه تصویری بسیار محدود از انسان ارائه کرده­اند. رویکرد انسان­گرا در شخصیت بر فضائل و آرزوهای انسان، اراده آزاد، آگاهی و توانایی شکوفایی توانایی­های بالقوه شخص تأکید دارد .این رویکرد تصویر خوش­بینانه از ماهیت انسان ترسیم می­کند که انسان­ها را به عنوان موجوداتی فعال و خلاق می­نگرد که بر خودش شکوفایی، پیشرفت و رشد توجه دارند (کریمی، 1388).

 

 

 

 

 

 

 

 نظریه آیزنگ

نظریه­پرداز دیگری که از رویکرد صفات در تبیین شخصیت تبعیت کرده و همانند کتل در تحقیقات خود به طور گسترده از روش تحلیل عوامل استفاده کرده است، هانس. جی. آیزنگ[26] می­باشد. آیزنگ که نظریه خود را درباره شخصیت از تحقیقات بالینی خود استنتاج کرده، شخصیت را عبارت از مجموع کل الگوهای رفتار فعلی یا نهانی موجود زنده می­داند که به وسیله دو عامل وراثت و محیط تعیین می­شود (شعاری نژاد، 1370). وی برخلاف کتل از تعداد بی شماری صفات مستقل صحبت نمی­کند بلکه از تعداد معدودی صفت که تحت عنوان سه تیپ شخصیتی طبقه­بندی می­شوند، بحث می­کند. تفاوت دیگر نظریه­ی آیزنگ با نظریه کتل در این است که او از تحلیل عوامل برای کشف ترکیبات شخصیت استفاده نمی­کند، بلکه از آن برای آزمون صراحت فرضیه­ها بهره می­جوید (راس[27]، 2007 ؛ ترجمه جمال فر،1382).آیزنگ برای شناخت حدود اصلی شخصیت و در نتیجه تعیین انواع شخصیت­ها یعنی برای (تیپ­شناسی[28]) به نظریه­های یونگ و کرچمر توجه داشته و نتایجی که از تحقیقات خود حاصل کرده است، بسیاری از نظریات یونگ را تأیید می­کند ( سیاسی، 1374). آیزنگ با استفاده از روش تحلیل عاملی، اطلاعاتی را که از 700 سرباز جنگی که توسط روان­پزشکان از حیث بسیاری از صفات بررسی و ارزیابی شده و روان­نژند تشخیص داده شده بودند مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. نتایج این تجزیه و تحلیل باعث شد که او صفات شخصیت را در قالب ابعاد دوگانه برون­گرایی- درون­گرایی در نظر گیرد. به نظر وی بیشتر افراد عادی در حد وسط این دو بعد قرار دارند. او تیپ­های شخصیتی را به صورت مستقل و مجزا از هم که بتوان مردم را بر اساس آنها طبقه­بندی کرد تقسیم­بندی نمی ­ند، بلکه معتقد است تیپ­های شخصیتی به شکل ابعاد به هم پیوسته­ای هستند که در راستای آن مردم با هم تفاوت دارند و در واقع این اصطلاح دارای دو حد نهایی بالا و پایین است و افراد ممکن است در نقاطی بین این دو واحد قرار گیرند.

سه بعد معرفی شده توسط آیزنگ عبارتند از:

  1. برون­گرایی در برابر درون­گرایی[29](E)
  2. روان­رنجورخویی در برابر پایداری هیجانی[30](N)
  3. روان­پریش خویی در برابر کنترل تکانه[31](P)

معلوم شده است صفات و ابعاد معرفی شده­ی آیزنگ به رغم تفاوت­های محیطی و تأثیرات اجتماعی گوناگونی که فرد با آن مواجه می­شود در سراسر عمر ثابت می­ماند. اگرچه موقعیت­های افراد ممکن است تغییر کند اما این ابعاد بدون تغییر می­مانند. برای مثال کودک درون­گرا در بزرگسالی همچنان درون­گرا می­ماند (آیزنگ، 1985).

آیزنگ به کمک تحلیل عوامل ارثی و محیطی علل زیربنایی اختلاف شخصیتی را بررسی کرد و در این راه از  یافته­های فیزیولوژیک، عصب­شناسی، شیمی، زیستی، قوانین توارث و علوم پایه دیگر کمک می­گرفت. آیزنگ روابط میان سنخ­های ارثی و پایداری در رشد شخصیت را توجیه کرده و توازن و تعادل میان تحریک و بازدارندگی را بخش سرشتی شخصیت می­داند و آن را همانند سنخ­های ارثی می­شمارد. او معتقد است که این جنبه سرشتی بر طبق قوانین وراثت مندل به ارث برده می­شود. این سرشت فرضی با محیط در تعامل بوده و از طریق فرایندهای تجربی مانند شرطی شدن، خاطره­پردازی، دوام پس تصویر و غیره شکل می­گیرد. چنانکه می­توان در نظریه آیزنگ مشاهده کرد کار او ترکیبی از سنخ­های شخصیتی جالینوس، مکتب رفتارگرایی و کارهای پاولوف، کارهای یونگ و کرچمر، تحلیل های آماری و کاربرد قوانین و اصول فیزیولوژیک و زیست شناختی برای تبیین و توجیه شخصیت آدمی است (کریمی،1388).

نظریه کتل

چنان چه در معادله­ی R = F (P , S)  بیان شده است، هدف کتل از مطالعه ی شخصیت این است که رفتار پیش بینی کند R  نشان­دهنده­ی پاسخ شخص[32] S نماینده­ی موقعیت یا محرک[33] و P معرف شخصیت است. کتل افراد بهنجار را با استفاده از روش­های دقیق علمی برای گردآوری مقادیر انبوهی از داده­ها که بعدا در معرض روش آماری تحلیل عاملی قرار گرفتند، مورد مطالعه قرار داد ( شولتز، 1990 ؛ ترجمه کریمی و همکاران،1393).

از نظر کتل، صفت­ها واحدهای ساختاری شخصیت هستند. آنها سازه­های فرضی هستند که از مشاهده­ی عینی رفتار استنباط می­شوند. یک صفت بر حسب یک تمایل به واکنش تعریف می­شود که بخش نسبتاً پایدار شخصیت را تشکیل می­دهد. راه ­ای چندی برای طبقه بندی صفات وجود دارند از جمله صفت های مشترک در برابر صفت های یگانه، صفت های سطحی در برابر صفت های عمقی.

کتل صفت­های عمقی را بر حسب اصل و ریشه­ی آنها به صفت­های سرشتی و صفت­های محیط ساخته تقسیم کرد. 16 صفت عمقی از جمله عامل A (خود دار در برابر بجوش)، عامل (کم هوش در برابر باهوش) و عامل  (تحت تأثیر احساس­ها در برابر ثبات هیجانی) را ذکر می­کند.

از نظر کتل دو نوع صفت پویا وجود دارد که عبارتند از: آمادگی­های ذاتی که منبع انرژی برای تمام رفتارهاست و دیگری احساس­ها که الگوهای آموخته شده­ی نگرش­ها است.

کتل در مورد شخصیت، بیشتر دیدگاه جبری دارد و بر هیچ هدف غایی بر رفتار تأکید نمی­ورزد. در نظریه­اش عوامل موثر دوران کودکی در رشد شخصیت به اندازه­ی وراثت و محیط اهمیت دارند. سه فن اصلی که کتل برای ارزیابی شخصیت از آنها سود جست عبارتند از داده­هایی که توسط مشاهده­گران درجه­بندی شده­اند، درجه بندی­های شخصی که از طریق پرسشنامه­ها، سیاهه­های شخصیت و مقیاس­های نگرش صورت می­گیرد و داده­های فراهم آمده از آزمون­ها که در برابر پاسخ های دروغ و ساختگی مقاوم هستند (شولتز، 1990؛ ترجمه کریمی و همکاران،1393).

  Miller .1

     2.Whipp

  3.Charlote

  1. Persona
  2. Allport
  3. Sensing
  4. Intuition

  1. 1. Melancholic
  2. 2. Holeric
  3. 3. Sanguine

  4.mucous

  1. 5. Dimension
  2. 1. kretschmer
  3. 2. Yung
  4. 3. Exteravert
  5. 4. Introvert
  6. Neuroticism
  7. Psychoticism
  8. Schultz and Schultz
  9. Freud
  10. 1. Personal Construct

1.Tellegen

2.Olds

3.Milner

1.Cross-Situational

  1. Eysenck

 2.Ross

3.Typology

4.Extraversion versus introversion

  1. Neurotocism versus emotional stability

 6.Psychoticism versus impulse control

1.Response

2.Stimulant