علم دینی و ماهیت علم از دیدگاه روانشناختی

Posted on

علم دینی

ماهیت علم

«علم» در فرهنگها، جهان بینی ها ونیز دورانهای مختلف تاریخی، تعاریف متعددی داشته است. افق دید، پیش فرضها، کاربردها و نظامهای ارزشی، از جمله مسائلی هستند که در این تعریف تأثیرگذار بوده اند. امروزه این عبارت در دو معنای متفاوت به کار برده می‌شود که غفلت از آنها، اغلب به مغالطاتی انجامیده است.

  1. معنای اصلی و نخستین آن به طور عام و کلی: دانستن در برابر ندانستن، که معادل واژه knowledge در زبان انگلیسی می باشد.
  2. معنای خاص آن: دانستنی هایی که بر تجربه مستقیم حسی مبتنی هستند، که معادل واژه science در زبان انگلیسی می باشد. (سروش، 1376، ص 5)

با نگاهی جامع به دگرگونی های علم شناسی در تاریخ تفکرات غرب، می توان سه مرحله را از یکدیگر متمایز کرد:

الف) روایت ماقبل اثبات گرا

در ازمنه ماقبل دوران رنسانس، همان گونه که تفلسف و تفکر پیرامون چیستی جهان و هستی شناسی می چرخید و آمال و غایات اداره فیلسوفان، پی بردن به شناخت و فهم طبیعت بود، علم نیز به تأسی از مادر خویش، خبر گرفتن از مقتضیات طبایع اشیا را مدنظر قرار داده بود.

در این روایت، علم مجموعه ای از قضایای ثابت شده و گرد آمده بر حول محور (موضوع) خاصی است. روش علمی همان شیوه استقرایی- قیاسی ارسطویی است؛ یعنی پیشروی و ارتقا از مشاهدات به اصول کلی و بازگشت به مشاهدات از طریق همان اصول و کار عالم، تعریف و تفسیر جهان است نه تغییر آن. (آرتوربرت، 1380، ص 20)

علم ارسطویی با قوانین طبیعت کاری ندارد و در عوض همه جا از ناظم عالم یا خواص و اعراض اوصاف اشیا سخن می رود.

«علم ارسطویی جوهراً یک علم محافظه کار (بی ابداع)، غیر کمی، غیر تئوریک، غایت گرا، اثبات گرا، ذات گرا، کل گرا و عاجز از پیش بینی بود و دائماً میان دو منطقه ظواهر و طبایع در حرکت بود و منطقه واسطه ای نمی شناخت». (همان، ص 22)

در این دوره، استقراگرایی[1] با ارسطوییان آغاز و به مدد اکتشافات و تفکرات عالمان جدید (کپرنیگ، کپلر و گالیله) از خطا پیراسته و با فعالیتهای بیکن، تثبیت و تکمیل شد.

  الگوهای فعال درونی در نظریه دلبستگی

هر چند بیکن چارچوب اصلی نظریه استقرایی- قیاسی ارسطو را در باب شیوه علمی پذیرفته بود، لیکن وی به سختی به طریق به کار بسته شدنش منتقد بود تا اینکه خود شیوه نوینی را به نام «ارغنون جدید» پایه گذاری کرد.

پس از آن نوبت نیوتن بود تا روش تحلیل و تألیف (تجزیه و ترکیب) را مبتنی بر اصول متعارفه خود بنیان نهد و این گونه بود که علم با تتبعات عالمان و دانشمندان، فربه و فربه تر شد تا در قرون اخیر مهم ترین رویکرد (و صد البته ظاهری ترین انها)؛ یعنی همان اثبات گرایی، خودنمایی کرد.

ب) روایت اثبات‌گرا

رنسانس فرزند خود را زاییده بود و نگاه انسان تغییر کرده بود. این نگاه با دکارت و بیکن و پیروان عقلگرا و تجربه گرای ایشان حاصل شده بود تا در نهایت به دست هیوم و لاک و انقلابی که به دست تأثیرگذارترین اندیشمند قرون اخیر در معرفت بشری رخ داد، مسیر حرکت فکری بشر را تغییر دهد.

«باری رواج و چیرگی نسبتهای عرضی و ریاضی بر علم تجربی و فحص از قوانین طبیعت و ترک تعاریف وتصور کاوی و غلبه هنرمند بر تکنیک ودر رسیدن تئوری ها و مدلهای علمی و رشد معرفت شناسی و در گرفتن نزاع ژرف و دامن گستر میان عالمان طبیعت و عالمان شریعت، همه نوید در رسیدن «علم شناسی» تازه ای را می داد. چنین بود که علم شناسی جدید و در صدر آن پوزیتویسم متولد شد». (آرتوربرت، 1380، ص 35)

علل شناسی اثبات گرا[2] توسط آگوست کنت (اندیشمند فرانسوی قرن نوزدهم) پایه گذاری شد. او که روش علمی را مبتنی بر مشاهده می دانست، خواهان گستراندن و اشاعه  این شیوه حتی در علوم انسانی بود.

پوزیتویستهای منطقی با تأسی بر خلف ظاهرگرای خویش، موج بزرگ ضد متافیزیکی ای در فلسفه و تاریخ نگاری علم برپا کردند. آنان با فخر و سرفرازی تمام، مرگ مابعدالطبیعه را اعلام می کردند و مدعیات متافیزیکی فیلسوفان را نه باطل، بلکه یاوه می انگاشتند و در پی بنا نهادن علمی بودند که پیراسته از آرای غیرعلمی و غیر مسبوق به هر گونه دیدگاه متافیزیکی و منطبق بر تجربه و مشاهده مضبوط حسی و بیرونی و مشتمل بر قوانین اثبات پذیر تجربی و فارغ از غور در طبایع نهان اشیا  باشد. (همان)

  مولفه‌های هوش هیجانی

باقری چهار ویژگی اساسی در نگاه اثبات گرایان را این گونه می شمارد:

  1. انفکاک علم و متافیزیک؛
  2. انفکاک مشاهده و نظریه (و تقدم مشاهده بر نظریه)؛
  3. انفکاک امر واقع و ارزش؛
  4. انفکاک حوزه های کشف و داوری در علم. (باقری، 1374، ص 6)

ج) روایت مابعد اثبات گرا

داستان علم شناسی با نگاه اثبات گرایان پایان نیافت، بلکه نقدهای خانه برانداز از دل همان جمع دوستانه سربرنهاد. تأملات ویتگنشتاین[3] و پوپر[4] آغاز تلاشی بود تا این کودک از خانه گریخته را به آغوش مادر (متافیزیک) بازگرداند.

این دوره را به دو قسمت کلی تقسیم کرده اند: نخست، فعالیتهای پوپر، لاکاتوش[5]و همفکرانشان که به اوج رساننده و پایان رسانند اثبات گرایی خوانده می شوند و دیگری، فعالیتهای اندیشمندانی مانند تامس کوهن و پل فایرابند[6] و برخی دیگر که با ظهور کتاب «ساختار انقلابهای علمی» کوهن آغاز شد.

در آثار پوپر و لاکاتوش، اعتقاد و التزام به دو روش و منطق و توصیه های روشمندانه به عالمان و پرهیز از روان شناسی و جامعه شناسی عالمان، به خوبی آشکار است.

پوپر در عین اعتقاد به تمایز علم و متافیزیک، منکر آن نیست که متافیزیک می تواند منبع مؤثری برای فرایند کشف علمی باشد، بلکه بر آن است که بدون چنین ابهامی، اکتشاف علمی شدنی نیست. او از «متافیزیک اثر آفرین»[7] صحبت می کند و معیار علمی بودن را به جای اثبات پذیری، ابطال پذیری می داند. با ظهور لاکاتوش، گرایش بیشتر به تاریخ علم و بازسازی عقلانی آن سوق می یابد. وی جایگاه کانونی گزاره های متافیزیکی را نه تنها در علوم انسانی بلکه (همچون پوپر) حتی در علوم طبیعی نیز نشان می دهد. او علم را در قالب «برنامه های پژوهشی» می نگرد و از درهم تنیدگی علم و متافیزیک در حد اعلا صحبت می کند. (آرتوربرت، 1380، ص 1)

  خودکارآمدی اجتماعی و خودافشاسازی

با ظهور نظریات کوهن «نسبیت بر فلسفه علم به طور کامل سایع می گسترد و رفتار جمعی عالمان در عرصه تاریخ، موضوع تحقیق فیلسوف علم قرار می گیرد و فلسفه علم تاریخی- توصیفی به جای فلسفه علم منطقی- دستوری می نشیند و ادوار مختلف علم از یکدیگر تمایز ذاتی و قیاس ناپذیر می یابند و دیگر پرتوی از عینیت در علم نمی تابد و راه بر تشخیص تکامل در علم بسته می شود و معقول و منطقی شمردن مسیر علم به کلی غیر معقول و غیر منطقی می نماید… و عالمان نه چون کاوشگران آگاه، بلکه چون غافلان مقلد تصویر می شوند». (آرتوربرت، 1380، ص 48)

این نسبیت تا جایی ادامه پیدا می‌کند که فایرابند می‌گوید: در علم «همه چیز ممکن است»[8]. او در اثر معروف خود «بر ضد روش»، اعتقاد خود را در مورد رشد علم این گونه ابراز می کند:

«هر امری جایز است و قاعده خاصی وجود ندارد و نشانه علم، تکثیر و زاد و ولد سریع نظریه هاست». (به نقل از: لازی[9]، 1362، ص 267)

باقری ویژگی های اساسی این روایت را چنین بیان می کند:

  1. در هم تنیدگی علم و متافیزیک؛
  2. تأثیر آفرینی متافیزیک بر عمل؛
  3. درهم تنیدگی علم و ارزش؛
  4. در هم تنیدگی مشاهده و نظریه؛
  5. عدم تعیین نظریه توسط مشاهده و آزمون؛
  6. پیشرفت علم از طریق رقابت نظریه ها و الگوهای علمی؛
  7. تأثیر علم بر متافیزیک. (باقری، 1374، ص 8)

[1] . Intuitivism

[2] . Positivistic

[3] . Wittgenstein

[4] . K.R.Popper

[5] . Imre Lakatos

[6] . Paul Feyerabend

[7] . Influential Metaphysics

[8] . goes Any thing

[9] . J.Lazy