نمونه پایان نامه : رضایت زناشویی

Posted on

هوش معنوی از نظر سیسک و تورنس

سیسک و تورنس(2001) معتقد‌ند که هوش ‌معنوی قادر است که هشیاری یا احساس پیوند با یک قدرت برتر با یک وجود مقدس را تسهیل یا افزایش دهد. سیسک و تورنس (2001) مؤلفه‌های هوش ‌معنوی را در شش زمینه مطرح کرده اند:
ظرفیت‌های اصلی: علاقمندی به مسائل هستی و عالم وجود در مهارت‌هایی مانند تمرکز و در خود فرو رفتن، الهام و بصیرت .
ارزش‌های اصلی: پیوستگی و وحدت، مهربانی، احساس ثبات و تعادل، مسئولیت‌پذیری و عبادت.
تجربه‌های اصلی:آگاهی از تجربه‌های غائی و معنای آنها ؛ تجربه‌های اوج، احساس تعالی وحالت‌های هوشیاری عمیق.
رفتار‌های پرهیزگارانه مهم: حقیقت، عدالت، مهربانی و پرستاری.
سیستم نمادی: شعر، استعاره و داستان.
حالت‌های مغزی: از خود بی‌خود شدن و خلسه.
البته مؤلفه‌های مطرح شده از سوی سیسک و تورنس تا حد زیادی همان مؤلفه‌‌هایی است که توسط ایمونز مطرح شده است(ابراهیمی کوه بنانی، 1390).
برخی ویژگی‌های احتمالی مورد نیاز برای هوش ‌معنوی و روش‌های شدت بخشیدن به آنها را بیان کرده‌اند، که ویژگی‌های احتمالی آن‌ها عبارتند از :
1- به کارگیری دانش درونی 2- ظرفیت تحمل ناملایمات 3- حساس بودن نسبت به اهدافمان در زنـدگــی4- نگرانی نسبت به بی‌عدالتی و بی‌انصافی 5- لذت بردن از پرسش‌های زندگی 6- ارزش قائل شدن برای عشق، شفقت و نگرانی در باره دیگران 7- جستجو برای درک خود 8- خواستن ایجاد تفاوت 9- به رنج‌های انسانی پرداختن. روش‌های شدت بخشیدن نیزعبارتند از:1- فراهم کردن زمانی برای بازتاب اندیشه 2- مطالعه زندگی پیشگامان معنوی 3- استفاده از فعالیت‌های رو به رشد شخص 4- استفاده از یادگیری مبتنی بر حل مسئله روی مسائل واقعی 5- فراهم کردن زمانی برای بحث‌های آزاد 6- استفاده از باورها و در نظر گرفتن فکر و اندیشه 7- اعتماد به صدای درون و فطرت خود(سیسک، 2008؛ نقل از محمد‌نژاد و همکاران، 1388).
مدل هوش‌معنوی از نظر زوهار و مارشال
زوهر و مارشال در کتاب خود « هوش ‌معنوی، سال 2000 میلادی چار‌چوبی برای تعیین انواع هوش ارائه کرده‌اندکه مبتنی بر کارکرد سیستم‌های عصبی مغز می‌باشد. آنها کارکرد مغز را از دیدگاه عصب‌شناسی بررسی کردند و همه انواع هوش‌های ممکن را به سه نوع سیستم عصبی اصلی در مغز پیوند دادند. زوهر و مارشال (2003) سه نوع هوش عقلانی، هیجانی و معنوی را شناسایی کردند و عقیده دارند که همه هوش‌های دیگر زیر مجموعه‌های این سه نوع هوش کلی تلقی می‌شوند. هوش ‌هیجانی به افراد کمک می‌کند تا عواطف و احساسات خود و دیگران را مدیریت کنند(زارعی و همکاران، 1390). هوش ‌معنوی نیز به عنوان سومین نوع هوش، مبتنی بر تفکر وحدت بخش مغز است. آن‌ها مشخصات افرادی را که دارای هوش معنوی بالایی هستند این‌گونه ذکر کرده‌اند : این افراد انعطاف‌پذیر هستند، درجه بالایی از هوشیاری نسبت به خویشتن دارند، توانایی برای رویارویی با مشکلات و دردها و چیره شدن بر آن‌ها را دارند. همچنین، الهام گرفتن از طریق ارزش‌ها و بصیرت‌ها، اجتناب از بد کردن نسبت به دیگران، تفکر وحدت‌گرا( پی بردن به روابط میان اشیاء و پدیده‌ها‌ی مختلف). جستجو برای پاسخ‌دادن به سوال‌های اساسی، عدم وابستگی به دیگران و مقاومت در برابر شیو‌ه‌ها و سنت‌های معمول جامعه از ویژگی‌های دیگر آن‌ها هست (رجایی،1389).
زوهر و مارشال (2000) هوش‌معنوی را به این صورت تعریف می‌کنند :« هوشی که از طریق آن مسائل مربوط به معنا و ارزش‌ها را حل می‌کنیم، هوشی که به ما کمک می‌کند تا بفهمیم کدام اقدامات یا کدام مسیر معنادار‌تر از دیگری است »(به نقل از فرهنگی و همکاران، 1388).
زوهر و مارشال هوش ‌معنوی را هوش غایی ما می‌دانند که به ما توانایی تمیز و انتخاب می‌دهد و مارا سرشار از شفقت و ادراک می‌کند و به ما کمک می‌کند تا محدویت‌ها را ببینیم. زوهر و مارشال (2000) نیز درتأیید وجود هوش‌ معنوی آن را استعدادی ذهنی می‌دانند که انسان در حل مسائل معنوی و ارزشی خود به کار می‌گیرد و زندگی و کارهای خود را در حالتی گسترده از وسعت و غنا و معنا قرار می‌دهد(فرهنگی و همکاران،1388). زوهر و مارشال (2000) همچنین معتقد هستند که تجربه‌های معنوی، بینش ژرفی پدید می‌آورد که چشم انداز‌هایی نو و تازه را برای انسان باز می‌کند. این بینش و چشم‌اندازهای تازه شخص را قادر می‌سازد تا از عهده  کارها به خوبی بر‌آید و به گونه‌ای خلاق راه حل‌هایی تازه برای مسائل زندگی خود برگزیند(سهرابی، 1387؛ زارعی و همکاران، 1390).
الگوی چهار عاملی هوش‌معنوی از دیدگاه دیوید بی‌کینیگ
هوش‌ معنوی به عنوان یک مجموعه از ظرفیت‌های ذهنی تعریف می‌شود که در وحدت و یکپارچگی و کاربرد انطباقی جنبه‌های غیر مادی و مافوق هستی فرد و رسیدن به نتایجی از قبیل اندیشه‌ وجودی عمیق، بهبود معنا، شناخت خویشتن برتر و سلطه بر سطوح معنوی شرکت دارند. برای هوش‌ معنوی چهار عامل اساسی پیشنهاد شده است:
1-تفکر وجودی
2-تولید معنای شخصی

 

  پایان نامه رشته روانشناسی درباره : استفاده از اینترنت

اینجا فقط تکه های از پایان نامه به صورت رندم (تصادفی) درج می شود که هنگام انتقال از فایل ورد ممکن است باعث به هم ریختگی شود و یا عکس ها ، نمودار ها و جداول درج نشوند.

برای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  77u.ir  مراجعه نمایید

رشته روانشناسی و علوم تربیتی همه موضوعات و گرایش ها :روانشناسی بالینی ، تربیتی ، صنعتی سازمانی ،آموزش‌ و پرورش‌، کودکاناستثنائی‌،روانسنجی، تکنولوژی آموزشی ، مدیریت آموزشی ، برنامه ریزی درسی ، زیست روانشناسی ، روانشناسی رشد

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

3-آگاهی متعالی
4-توسعه سطوح هوشیاری
اولین مؤلفه هوش ‌معنوی به تفکر انتقادی وجودی اشاره دارد و توانایی اندیشیدن به طور انتقادی به حقیقت وجود هستی، عالم وجود، زمان مرگ و دیگر موضوعات ماورای طبیعی یا وجودی تعریف می‌شود. بنابراین در یک چشم انداز اساسی، تفکر وجودی به تفکر در مورد موجودیت فرد اشاره دارد. بر اساس اشکال متنوع و پیچیده وجود، می‌توان استنباط کرد که تفکر در باره موجودیت فرد، تفکر در باره موضوعاتی از قبیل مرگ و زندگی، واقعیت، هوشیاری، عالم وجود، زمان، حقیقت، عدالت، شر و موضوعاتی از قبیل را شامل می‌شود. همانطور که قبلاً نشان داده شد این قبیل تفکرات وجودی در تعریف معنویت (مثل کوئینگ و سایرین 2000، زوهر و مارشال،2000) معمول است.
نازل (2004) این ظرفیت‌ها را در تعمق در پرسش‌ها و موضوعات وجودی از دلی مشغولی نهایی «به عنوان مثال، پس از مرگ و بررسی در منشأ و مقصود زندگی» توصیف می‌کند. این توصیف گاردنر(1993) از هوش ‌معنوی به «هوش پرسش‌های بزرگ» تعریف شده است. بعضی از تعریف‌ها هم «تلاش برای فهم پاسخ‌ها» (کوئینگ و سایرین،2000) را برای سؤال‌های نهایی مطرح می‌کنند. شیرر،(2006) که هوش‌های سه گانه «گاردنر» را ارزیابی کرد یک مقیاس مقدماتی را برای اندازه‌گیری هوش ‌معنوی توسعه داده است. شیرر(2006) افرادی را که در هوش‌ وجودی نیرومند، معتدل و پائین حساب می‌شوند، مشخص کرد و از تفاوت‌های فرد در توانایی‌های وجودی حمایت کرد. خود‌سنجی در هوش آشکار کرده است که هوش‌وجودیِ مشاهده شده، پیش‌بینی معنی‌داری از هوش کلیِ درک شده است و به دقت بعد از آگاهی از هوش فضایی و منطقی و کلامی استنباط می‌شود. این به ارتباط بالقوه بین تفکر ‌وجودی و هوش‌ عقلانی اشاره دارد(به نقل از عبداله‌زاده و همکاران،1388).
دومین مؤلفه این الگو، تولید معانی شخصی است که به توانایی ساخت مقصود شخصی و هدف موجود در همه تجارب ذهنی و جسمانی، شامل ظرفیت خلق و تسلط یافتن به مقصود زندگی است. تفکر انتقادی از معنی شخصی بارها به عنوان مؤلفه معنویت یاد شده است‌. به‌طور مثال کایسلینگ(2006) و کینگ و سایرین(2001) و نازل(2004) مطرح می‌کنند که هوش ‌معنوی شامل تفکر در مقصود نمادی رویدادها و حوادث شخصی برای یافتن هدف و معنی در همه تجارب زندگی است. می‌توان از آزمون‌های معنی «یعنی آنهایی که جنبه‌های شناختی و عاطفی و رفتاری معنی و همچنین منابع معنی را مورد بررسی قرار می‌دهند» استنباط کرد که مردم بر حسب توانایی یا ظرفیتشان در بدست‌آوردن یا خلق‌کردن معنی و مقصود متفاوتند. ارزیابی‌های مختلف از معنی شخصی دریافته‌اند که مردم در این مفهوم متفاوتند. ماسکارو و روزن (2005) وقتی این ارزیابی‌ها از جنبه‌هایی از معنی که به توانایی‌های ذهنی مربوطند بهره‌برداری کرده‌اند، تفاوت‌های فردی در این توانایی خاص بسیار موجه است(به نقل از امامی و همکاران،1393).
سومین مؤلفه،آگاهی متعالی است که به ظرفیت شناسایی ابعاد برتر خوشتن” مثل یک نفس متعالی و فراشخصی ” از دیگران و از جهان مادی (مثل : غیر مادی‌گرایی، کل‌نگری ) در مدت بیداری معمولی، حالتی از هوشیاری، به همراه ظرفیت شناخت ارتباط آنها با نفس فرد و با مادیات اشاره دارد. در نگاه اوّل ممکن است خیلی‌ها اختصاص هر ظرفیت ذهنی مورد بحث را که شامل واژه آگاهی است پیش از موقع کنار بگذارند. همچنین آزمون این واژه در گروه بزرگتری لازم است. تعالی به «فراتر رفتن از تجارب معمولی و مادی انسان » یا «وجودی که جدا از دنیای مادی است و در معرض محدویت دنیای مادی قرار نمی‌گیرد» اشاره دارد. جنبه‌های متعالی زندگی در تعاریف و نظریه‌های معنویت معمول هستند. معنویت تلاش شخصی در فهمیدن پاسخ‌هایی برای سؤال‌های نهایی در مورد زندگی و در مورد ارتباط با اتصال شخصی با یک قدرت یا نیرو در عالم وجود، که فراسوی یافت کنونی هستی است، به حساب می‌آید(کوئینگ و سایرین 2000 ؛ نقل ازباقری و همکاران،1388).
آخرین مؤلفه از هوش ‌‌معنوی توسعه هوشیاری است که به توانایی ورود و خروج از حالت‌های بالاتر، معنوی هوشیاری ( مثل هوشیاری خالص، هوشیاری کیهانی، یکپارچگی، وحدت) به صلاح دید خود فرد تعریف می‌شود. از یک چشم انداز کلی‌تر، هوشیاری “آگاهی شخصی از بعضی چیزها” یا “حالتی از وجود، آگاهی از پاسخ‌دهی به محیط شخص” است. از یک دیدگاه روانشناسانه هر چند هوشیاری به مراتب پیچیده‌تر از این است.« هوشیاری آگاهی از حوادث شناختی و محیطی از قبیل مناظر و صداهای جهان به علاوه خاطرات افکار و احساسات بدنی فرد است ». تارت بین آگاهی و هوشیاری تمایز قائل شد و ادعا کرد که آگاهی به دانش پایه‌ای که تا اندازه‌ای برای درک یا احساس یا شناخت در ساده‌ترین شکل آن اتفاق می‌افتد، اشاره دارد. هوشیاری به طور کلی به آگاهی در یک راه بسیار پیچیده‌تر اشاره دارد. هوشیاری یک آگاهی است که توسط ترکیب ذهن تغییر یافته است. از یک چشم‌انداز روانشناختی تمایز بین آگاهی متعالی و توسعه سطح هوشیاری به خوبی حمایت شده است. با این حال دو کیفیت احتمالاً به هم وابسته‌اند، با تجارب سطوح بالایی از هوشیاری به آگاهی متعالی کمک می‌شود و هم چنین سطح بهنجاری از هوشیاری به ” داشتن قوای ذهنی فرد در یک فعالیت و حالت بیداری ” توصیف شده است (ویتل و همکاران،2005؛ به نقل از عبداله‌زاده و همکاران،1388).

مقایسه هوش معنوی با هوش‌های دیگر
زوهر و برمن (2001؛ به نقل از اینما‌ ساهون، 2010) هوش معنوی را با انواع هوش‌ها مقایسه کرده‌اند. بر خلاف هوش عقلانی که به منطق، درک و تفکر مربوط است و هوش هیجانی که به عادت، درک الگوها و تفکر هیجانی ربط دارد، هوش معنوی خلاق است و می تواند قانون وضع کند یا قانونی را بشکند و قادر به ایجاد تفکر دگرگون‌کننده است. جاشی بر این باور است که بین هوش هیجانی و هوش معنوی رابطه مستقیمی وجود دارد که افزایش یکی باعث افزایش آن دیگری می‌شود و برعکس. جینا سفاسین تاکید می‌کند که در مراحل تطبیق با محیط اطراف، هوش معنوی نقش برتری نسبت به هوش هیجانی دارد. لوین( به نقل از حسینی و همکاران، 2010) استفاده از هوش معنوی را فراتر از حواس پنج‌گانه انسان می‌داند و اینکه هوش معنوی ورای منطق و دلیل است که می‌تواند معنا و ارزش هر کس را تعیین کند(فراهنگ پور و همکاران، 1389).
ویگزورث چهار هوش بدنی، شناختی، هیجانی و معنوی را براساس ترتیب رشد آنها به شکل هرمی مطرح نموده است. الگوی مورد نظر براساس این دیدگاه است که کودکان ابتداء بر بدن خود کنترل پیدا می‌کنند (هوش بدنی )، سپس مهارت‌های زبانی و مفهومی، (هوشبهر) خود را گسترش می‌دهند. این هوش در فعالیت‌های مدرسه‌ای کودک مطرح است. هوش‌ هیجانی برای بسیاری از افراد هنگامی مطرح می‌گردد که علاقمند به گسترش روابط خود با دیگران باشند. در انتها، هوش‌ معنوی زمانی خودنمایی می‌کند که فرد به دنبال معنای مسائل می‌گردد و سؤالاتی مانند «آیا این همه آن چیزی است که وجود دارد» را مطرح می کند.(به نقل از غباری بناب،1386 ). مک‌ هاوک معتقد است که هوش ‌معنوی نسبت به آموزش غیر‌دینی و دانش واقع‌بینانه، با شهود، نگرش و خردمندی رابطه نزدیک‌تری دارد. ماهیت غیر‌اختصاصی و کل‌نگر آن ادراک فردرا گسترش می‌دهد و آن را عمق می‌بخشد. این امر به غنی‌سازی روابط و بهبود کار روزمره کمک می‌کند. علاوه بر این، حرکت به سمت خود شکوفایی و رشد معنوی بیشتر به هوش ‌معنوی مربوط می‌شود تا به نیاز به کنترل خود و پای‌بند به آیین و رسوم به نظر می‌رسد افرادی که هوش ‌معنوی یکپارچه دارند، ممکن است سبک زندگی متفاوتی داشته باشند(نازل،2004؛ نقل از غباری بناب،1386).
لیچفیلد شباهت‌های هوش‌های مختلف (هوش گاردنر) را چنین عنوان می‌کند: 1-‌وجود لایه‌های همپوشی بین همه هوش‌ها 2-تفاوت هر یک از هوش‌ها در افراد مختلف 3-‌قابل‌رشد کردن هوش‌ها. لیچفیلد سه تفاوت عمده را میان هوش‌معنوی و دیگر هوش‌ها برشمرده است. از نظر وی هوش‌معنوی : -بطور انحصاری با دیگران سرو کار دارد، همه سطوح دیگر (هوشهای دیگر) را در بر می‌گیرد و ارزیابی آن احتمالاً ذهنی‌تر از سایر هوش‌هاست. در اینجا دو سؤال مطرح می‌گردد: اوّل این‌که آیا هوش ‌معنوی معیارهای هشت گانه گاردنر را داردیا خیر؟ دوّم این‌که آیا واقعاً می‌توان هوش معنوی را همانند سایر توانایی‌ها مانند هوش‌فضایی، ریاضیات و یا حرکتی در نظر گرفت و این معیارها را برای هوش‌ معنوی نیز صادق بدانیم. ایمونز (2000) معتقد است که هوش ‌معنوی این معیارها را داراست. او در دفاع از این موضوع بیشتر بر روی تاریخچه تکاملی تأکید می‌کند، زیرا گار‌دنر(2000) در رد هوش‌ معنوی بیشتر بر روی این ملاک توجه کرده است. از نظر ایمونز (2000) پایه‌های زیست شناختی هوش ‌معنوی را از سه سطح می‌توان بررسی کرد: زیست شناسی تکاملی ، ژنتیک رفتاری، و سیستم‌های عصبی.
تاریخچه تکاملی معنویت، پذیرش و مقبولیت تکاملی دین و معنویت توسط دانشمندان مختلف مانند زیست‌شناسان، روان‌شناسان، انسان‌شناسان و دین‌شناسان بررسی شده است. گریک پاتریک (1999) معتقد است همین که در طول تاریخ تکامل انسان دین توانسته است ساز و کارها و راهبردهای روان شناسان را به وجود آورد که از طریق انتخاب طبیعی بتوانند بسیاری از مشکلاتی را که اجداد ما با آن روبرو بوده‌اند حل و فصل کند، نشان‌دهنده کارکرد تکاملی دین و معنویت است. این ساز و کارها هم در سطح فرهنگی – اجتماعی و هم در سطح فردی وجود داشته‌اند. تعدادی از این ساز و کارهای زیستی در طول تاریخ زندگی انسان ظاهر شده است و زیر بنای باورها و رفتارهای دینی بوده است، مانند : دلبستگی، وحدت و پیوستگی، تبادل اجتماعی و نوع دوستی قومی. بنابراین به نظر می‌رسد که وجود دین و معنویت از نظر تکاملی به حل مسائل و مشکلات و بقاء انسان کمک کرده است(رجایی، 1389).
ارثی بودن معنویت
مطالعاتی در خصوص وراثتی بودن توانائی و ظرفیت‌های معنوی انجام گرفته است. برای مثال، هامر (2004)در مطالعاتی بر روی برادران و خواهران هم‌جنس که در آن گزارش از احساس تعالی خویشتن دارند، یک سهم ژنتیکی را مشاهده کرد. البته مسلماً یافتن شواهد مبنی بر ارثی بودن معنویت شاید کار آسانی نباشد. همان طور که ایمونز(2000) اشاره می‌کند به جای آن می‌توان به رابطه بعضی از ویژگی‌های شخصیتی که به نظر می‌رسد اساس وراثتی دارند به معنویت پرداخت، که اساس بیولوژیکی دین و معنویت را بهتر روشن کرد می‌کند. در فرهنگ اسلامی (شیعه) این مسأله که خانواده رسول اکرم (ص) و ائمه اطهار از معنویت بالایی برخوردار بودند شاید دلیلی برای ارثی بودن هوش معنوی باشد که روان شناسان بدنبال یافتن آن هستند(رجایی،1389).
2-3- رضایت زناشویی
رضایت از زندگی وقتی وجود دارد که وضعیت موجود فرد در روابط خانواده مطابق با آن چه وی انتظار دارد، منطبق باشد و نارضایتی از زندگی وقتی اتفاق می‌افتد که وضعیت موجود فرد در روابط خانوادگی با وضعیت مورد انتظار و دلخوا ه فرد منطبق نباشد(وینچ و رابرت ،2000). یکی

  نمونه پایان نامه :پیشرفت تحصیلی

دیدگاهتان را بنویسید