پایان نامه با کلید واژگان حقوق بشر، نظام ارزش ها، برخورد تمدنها، کرامت انسان

mitra1--javid
دسامبر 29, 2018 0 Comment

نظر می گیرند. اینان بر این اعتقادند که ” بشریت هنوز انعکاسی از کلیّت جهان شمولی نیست که برای تمام اجزای وجودش استمرار هستی را به نحوی یکسان تضمین کند277″. در این میان دو نظریه را مورد توجه قرار می دهیم:
جزء اول: نظریه پست مدرنیسم278
رویکرد های موسوم به پست مدرنیسم نسبت به مسائل مختلف نگاهی واحد و همگون ندارد ولی با این حال، می توان یک وجه مشترک در این رویکرد یافت و آن نفی هرگونه هنجار جهان شمول اخلاقی است. بنابراین به صورت کلی، پست مدرنیست ها قائل به این هستند که هیچ گونه قواعد و هنجارهای حقوق بشر جهان شمول وجود ندارد. اینان بر این اعتقادند که در جهان تکثر فرهنگی وجود دارد و هر یک از این فرهنگ ها باید بر اساس شرایط اجتماعی و فرهنگی هر جامعه تفسیر شود279.
جالب آنکه این رویکرد بسیار شبیه نظریه نسبیت گرایی فرهنگی است. حتی می توان مدعی بود که این نظریه وام دار نظریه نسبیت گرایی فرهنگی است و عقایدش توسط نظریه نسبیت گرایی فرهنگی آبیاری می گردد. مخصوصا آن که نظریه نسبیت گرایی فرهنگی، با این که تقریبا در یک برهه زمانی هر دو نظریه مطرح گردیده اند ( اواخر دهه 1880 )، بسیار سریع تر رواج یافت.

جزء دوم: نظریه نسبیّت گرایی فرهنگی280
” نسبیت فرهنگی اساساً مفهومی مردم شناسانه یا جامعه شناختی است که به طرزی مسامحه انگار بر نظریه نسبیت اخلاقی استوار شده است. بر اساس نسبیت فرهنگی فرهنگ ها جلوه گاه طیف وسیع متنوعی از سلایق، اخلاقیات، انگیزه ها و ارزش گذاری هاست، به طوری که هیچ اصلی از حقوق بشر را نمی توان بدیهی انگاشت و آن را در تمام زمان ها و مکان ها معتبر دانست281 “.
شالود? این نظریه به انسان شناس معروف آقای فرانز بواس ( Franz Boas ) بر می گردد که در طی تحقیقاتش این امر را مفروض پنداشتند که هر انسانی متأثر از فرهنگ و جامعه خود است. بنابراین در جهان، فرهنگ های مختلف وجود دارد که در برخی موارد در تضاد با یکدیگر نیز می باشند. به عبارت دیگر، ” نسبیّت فرهنگی به ما می آموزد که از هر فرهنگ در جهان، قرائت های متنوعی وجود دارد. همین رویکرد، مخالف همگون شدن فرهنگ در عصر جهانی شدن می باشد282″. پیروان این نظریه، فرهنگ را در معنای بسیار وسیع آن که علاوه بر آداب و رسوم سنتی و رویه های عرفی جوامع شامل ایدئولوژی های سیاسی، مذهبی و ساختارهای نهادین نیز می شود بکار می برند.
اینان معتقدند که هیچ فرهنگی نمی تواند ادعای برتری نسبت به فرهنگ های دیگر را داشته باشد، بنابراین، ” عوامل خارجی نباید درباره قواعد اخلاقی و نهادهای اجتماعی دیگر جوامع به داوری بنشینند و محکوم شدن یک فرهنگ توسط اعضای جامعه ای دیگر را فی نفسه باطل می دانند چرا که به وجود معیارهای فرافرهنگی مشروع اعتقاد ندارند283″.
بنابراین، در جهان، تکثر فرهنگ وجود دارد و این اصل است. اصلی که هیچ گونه همگونی و یکسانی را نمی پذیرد. هرز کویتز، یکی از شاگردان بواس می گوید: ” هسته اصلی نسبیت گرایی فرهنگی را احترام متقابل به تفاوتهای فرهنگی تشکیل می دهد”. پس اصل اخلاقی ” مدارا ” که نسبیت گرایی فرهنگی ارائه می کند، حاوی تعهدی است مبنی بر تأیید شیوه های زندگی دیگر، نه بی تفاوتی نسبت به آنها284″ و به قول جان استوارت میل ( John Stuart Mill ) ” بردباری نیروی محافظی است که نظم و آرامش عمومی را تضمین می کند و شرط مقدماتی برای هر گونه فعالیت فکری است285 “.
نسبیت گرایان معتقدند که هیچ اندیشه فرافرهنگی در مورد حق نمی تواند وجود داشته باشد و یا مورد توافق قرار بگیرد، نتیجه چنین اعتقادی آن است که هیچ فرهنگ و کشوری نیز نباید ” برداشت خود ” را بر کشورها و فرهنگ های دیگر تحمیل کند.
به طور کلی، ” نسبیت گرایان معتقدند که این عرف و سنت محلی است که باید معیارهای حقوق بشر را تعریف کند و جهان گرایی را به عنوان تلاشی در جهت تحمیل ارزش های غربی بر فرهنگ های غیر غربی رد می کند286″.
این مسئله را مونیک شمیلیه ژاندرو، که یک نسبیت گرای فرهنگی می باشد، در کتاب خود تحت عنوان ” بشریت و حکومت ” تحلیل می کند. وی می گوید: ” غرب با اعطای فرهنگی به خود به عنوان ” فرهنگ جهان شمول ” در حقیقت اقدام به جهان شمول کردن ” فرهنگ خود ” نموده است287″. به اعتقاد وی، فرهنگ غربی حق فرهنگ های دیگر را مصادره نموده و با قدرت سیاسی و اقتصادی که دارد سعی در تحمیل فرهنگ خود به عنوان فرهنگ برتر دارد. این در حالی است که همین فرهنگ غربی، برخی از آیین ها و رسوم خشونت آمیز برخی از جوامع را با وحشیانه خواندن آنها محکوم می کند288. وی می گوید: ” در مقابل این نابرابری غیر معقول و تثبیت شده احترام به فرهنگ ها، به همه فرهنگ ها به عنوان اساس ارزش های مشترک، فی نفسه مفهومی ندارد زیرا یکی از میان آنها در موقعیتی قرار دارد که می تواند بقیه را به کلی نابود کند289″. وی همچنین نابود سازی سایر فرهنگ ها را اجتناب ناپذیر می داند.
به بیان دیگر، ” جهانی شدن به معنای ” همگن سازی ” نیست، بلکه ناظر به ظهور انبوه هویت های خاص در سطح جهانی است که موجبات انطباق و باز تولید هویت های فرهنگی را در کل جهان به عنوان یک مکان واحد فراهم می آورد290 “.
بر این نظریه ها، نقدهایی وارد گردیده که به طور خلاصه می توان به سه دسته تقسیم نمود:
1- اولین نقدی که بر این نظریه ها وارد گردید، آن است که بر خلاف نظر نسبی گرایان، مشترکاتی در تمامی فرهنگ ها یا هنجارهای حقوق بشر مورد تأیید است و یا حداقلی از آنها را می پذیرد و اینکه هیچ نقاط مشترکی بین فرهنگ ها قابل جستجو
نیست، قابل تصور نمی باشد. آیزایا برلین طی مصاحبه ای می گوید: ” در تفاوتهای میان اقوام و جوامع غلو می شود. در همه فرهنگ هایی که می شناسیم مفهوم نیک و بد و صدق و کذب وجود دارد… این ارزش ها جهانی است. این امر واقع تجربی مربوط به بشریت است که لایب ینیتس حقایق واقعیت می نامد و نه حقایق عقلی، ارزش هایی هست که در واقع در میان گروه وسیعی از بشریت و در اکثریت وسیع سرزمین ها و موقعیت ها، تقریباً در همه ادوار، چه آگاهانه و آشکارا، و چه به گونه ای که با حرکات، رفتار و اعمال افراد بیان می شود مشترک است291″.
2- دومین انتقادی که به این نظریه ها وارد می شود آن است که در پناه این نظریات هرگونه اعمال ضد اخلاقی و ضد انسانی در هر فرهنگی قابل قبول و موجه است. این امر نتیجه ای است که از عدم داوری نسبت به هر فرهنگی نشأت می گیرد. بنابراین اگر در فرهنگی اعمال خشونت آمیز و شکنجه مورد قبول و موجه باشد، در نظریات مبتنی بر نسبیت گرایی فرهنگی نیز موجه و غیر قابل نقد اخلاقی هستند292. این نتیجه ای است که هیچ انسان عاقل و با وجدانی نمی پذیرد.
3- سومین نقدی که بر این نظریات وارد گردیده به آثار آنها باز می گردد، به این معنا که آثار نسبیت گرایی فرهنگی از دیدگاه دانشمندان، قطب بندی293 جهان است. برای نمونه ” بنجامین باربر ” ( Benjamin Barber ) از دو قطب ” مک دونالد ” و ” جهاد “294 در جهان سخن می گوید295 که در واقع از برخورد دو تمدن غرب و اسلام سخن می راند. از طرفی، ساموئل فیلیپز هانتینگتون از ” برخورد تمدنها296″ سخن می راند، ” به عقیده وی جهانی شدن دنیای مدرن، برخورد بین نظام های پایه ای فرهنگی را شدت بخشیده است. نظریه آغاز قرنی حاوی جنگ های آشتی ناپذیر بین تمدن های بسیار قدرتمند297″. از سویی، جانوس سیمونیدس در کتاب ” حقوق بشر، ابعاد نوین و چالش ها ” می نویسد: ” پذیرش عقیده محض که افراد متعلق به یک فرهنگ نباید خط مشی ها و ارزش های فرهنگ های دیگر که در آن هیچ گونه نظام ارزش های مشترک نمی تواند وجود داشته باشد و وجود ندارد، مورد قضاوت قرار دهند، پایه و اساس جامعه بین المللی و خانواده بشری را نابود می نماید298″.
4- ” یک نگرانی عمده برای برخی نسبت به توسعه فرهنگ حقوق بشر، ریشه در این سوء برداشت دارد که هنجارهای حقوق بشری را معادل فرهنگ غربی گرفته اند. با توجه به تجربه فرد گرایانه افراطی جوامع غربی که منجر به فراموش شدن اخلاق نوع دوستانه و یا حتی تزلزل در بنیان خانواده شده است پیوسته این نگرانی وجود دارد که تن دادن به حقوق و آزادی های فردی پیامد مشابهی برای این جوامع داشته باشد. گر چه نمی توان این نگرانی را به سادگی نادیده گرفته و از تجربه تلخ جوامع غربی در فاصله گرفتن از ارزش های نوع دوستانه و حتی جامعه محورانه و غوطه ور شدن در گونه ای فرد گرایی افراطی لیبرالیستی غافل بود، لیکن بی تردید راه حل آن انکار جهان شمولی پاره ای از حقوق و آزادی های بنیادین نیست. اتکا به نظریه نسبیت فرهنگی برای انکار نرم های جهان شمول حقوق بشری پیامدهایی به مراتب غیر قابل قبول تر از وضعیت فعلی جوامع غربی را خواهد داشت. حق های انسانی جهان شمول حداقل های حمایتی هستند که می توانند انسانی بودن زندگی شهروندان را تضمین کنند که انکار آنها در نهایت منجر به انکار انسانیت انسان خواهد شد299 “.
جزء سوم: تنوع فرهنگی در کنار جهان شمولی حقوق بشر
پس از تبیین نظریات دو گروه افراطی فوق الذکر، باید توجه داد که گروه سومی با توجه به واقعیات جامعه جهانی و دیدگاه های نهفته در اسناد و موازین بین المللی به تشریح عقایدی پرداختند که به همزیستی دو نهاد ” جهان شمولی حقوق بشر ” و ” تنوع فرهنگی ” کمک شایانی نمود.
اما پیش از آن لازم است تا به برخی از واقعیات جهان معاصر اشاره شود:
1- در جهان امروز، تنوع فرهنگی یک ضرورت برای حیات جامعه جهانی است، زیرا ارزش های حقوق بشر مختص به یک تمدن یا تاریخ خاص یک کشور و یا یک فرهنگ نیست بلکه به مثابه آرمانی جهانی است که ناشی از کرامت انسان و متعلق به تمامی بشریت است.300
2- در جهان معاصر، جهانی شدن یک فرآیند به حساب می آید که نه مثبت است و نه منفی بلکه بستگی به توان انطباق کشورها با آن دارد301. ” این روند ضمن کاهش قدرت دولتها و برداشتن مرزهای ملی باعث استقلال فرهنگ از حوزه دولت می گردد و در نتیجه موجبات داد و ستد و تعامل میان فرهنگ ها را فراهم می آورد که از یک نظر به حاکمیت یک فرهنگ منجر می گردد و از زاویه ای دیگر به بالندگی و تعامل فرهنگ ها کمک می کند302″.
3- مسئله مهم آن است که عدم پذیرش جهان شمولی قواعد حقوق بشر منجر به عدم ثبات و عدم کارآیی این قواعد و هنجارها می گردد که هدفش تضمین و حمایت از کرامت، حقوق و آزادی های اساسی انسان ها در کل جامعه جهانی است.303
با توجه به واقعیات فوق الذکر، می توان دریافت که چرا امروزه اکثریت حقوقدانان و اندیشمندان جهان برای ” تنوع فرهنگی ” در کنار جهان شمولی حقوق بشر ارزش والایی قائل هستند و از آن دفاع می کنند. برای نمونه می توان به دفاع ” رُنه – ژان دوپویی ” (Rene Jean Dupuy) اشاره کرد که حقوق بشر را بخشی از میراث مشترک بشریت می داند و باید توجه داشت که ” اندیشه میراث مشترک بشر الزاماً در ذات خود حاوی مفهوم جهان شمولی است304″. از طرفی نیز باید توجه داشت که تنوع فرهنگی نیز جزئی از میراث مشترک بشریت است و جمع آوردن این دو در یک نهاد خود نشان از رابطه و تعامل مثبت این دو نهاد دارد.
به نظر هکتور گروس اسپیل ( Hector Gros Espiell ) وجود تفاوت ها در فرهنگ ها نافی جها
ن شمولی حقوق بشر نمی باشد بلکه برعکس این مسئله یک مشارکت مهم در حوزه جهانی شدن واقعی حقوق بشر می باشد305. تعامل فرهنگ ها خود باعث شناخت مشترکات و نقاط ضعف و قوت دیگر فرهنگ ها می باشد و این فرصت را به انسانها می دهد که بهترین شیوه زندگی را انتخاب نمایند.
از این جهت است که برخی از اندیشمندان، حقوق جهان شمول بشر را از دستاوردهای ” تمدن نوین بشری ” می دانند و ادعای آن دسته از کسانی که آن را متعلق به یک فرهنگ خاص می دانند را رد می کنند. در حقیقت، اینان قائلند که حقوق بشر ترجمان حقوقی حق های اخلاقی است که در تمامی فرهنگ ها مشترک است و یا حداقلی از حمایت را دارا هستند و از طرفی اینها حق هایی هستند که تمامی فرهنگ ها در سایه حمایتی آنها رشد و نمو می نمایند306.
شاید به همین دلیل است که ” ژان موزی تلی ” (Jean Musitelli)، از اعضای گروه کارشناسان بین المللی که در تهیه متن کنوانسیون حمایت و ارتقای تنوع فرهنگی مصوب 2005 همکاری داشتند، از تنوع فرهنگی با عبارت ” یک حق کاملاً آشکار و بدیهی ” یاد می کند. حقی که پایه پیشرفت فرهنگی و سیاسی می گردد307.
همچنین فرانسیس فوکویاما ( Francis Fukuyama ) دیدگاه خود را در رابطه با جهان شمولی حقوق بشر چنین تبیین می نماید که ” باور شخصی من این است که این حقوق ] بشر [ در ذات خود جهان شمول است308 “. وی همچنین در رابطه بین فرهنگ غرب و حقوق بشر معاصر بیان می دارد: ” فکر می کنم که به عنوان یک واقعیت تاریخی، ارتباط مسیحیت غربی و حقوق بشر سکولار معاصر باید مسلم انگاشته شود. تصادفی نیست که ملت های لیبرال مدرن در سرزمین مسیحیت مدرن بویژه پس از اصلاح گرایی پروتستانی سربرآوردند309 “.
فوکویاما در تعارض میان حقوق بشر و فرهنگ جانب حقوق بشر را نگه می دارد و چنین بیان می دارد که ” در حقیقت اگر زنان را با مردان برابر بدانیم آنگاه به دشواری می توان استدلال هایی فرهنگی را پذیرفت که زنان را در ساختار اجتماعی پایین تر از مردان قرار می دهد. همین نکته دلیلی است برای من که همچنان به وجود حقوقی جهان شمول معتقد باشم و اینک اصل مشترک ” انسان بودن ” در کار است و همه ما برای دفاع از این حقوق باید بر آن تکیه کنیم310 “. همچنین وی می افزاید: ” بر این گمانم که مقتضیات زندگی در جوامع مدرن آبشخور شناخت تازه ما از حقوق است. نگاه امروزی غرب به حقوق بشر بسیار فرد گرایانه است؛ اما بسیاری از جوامع فقیر و کم توسعه یافته وجود دارند که امکان و توانایی اعضای آنها در انتخاب موقعیت های شغلی و بهبود بخشیدن به وضع اقتصادی خود بسیار محدود است. روشن است که در این گونه جوامع ترغیب حق انتخاب و حقوق فردی، کاری است ناسازگار با واقعیت و آزار دهنده311″.
وی رابطه میان جهان شمولی حقوق بشر و تنوع فرهنگی را از دیدگاه خود چنین تبیین می نماید: ” از دید من بسیار مهم است که میان جهان شمولی حقوق بشر به عنوان یک مقوله نظری و اجرای عملی آن برای پشتیبانی از رعایت شدن حقوق بشر در سراسر جهان تمیز قائل شویم. در اینجا به استدلال ارسطو در ” اخلاق نیکو ماخوسی ” اشاره می کنم مبنی بر اینکه چیزی به نام قانون طبیعی عدالت و حق وجود دارد، ولی استفاده از آن مستلزم انعطاف پذیری و