۵- نظام نمادین[۳۱۳]: موسیقی، رقص، استعاره، داستان.
۶-حالت های مغزی[۳۱۴]: از خود بی خود شدن و خلسه.

 

سیسک و تورنس
۲۰۰۱

 

 

 

۱-توانایی یافتن معنایی عمیق درباره مسائل وجودی و هستی­شناسانه
۲-توانایی استفاده از سطوح متعدد آگاهی برای تحلیل مسائل
۳-توجه به فلسفه ارتباط میان مخلوقات و ارتباط آن­ها با وجودی برتر

 

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.

 

 

واگان ۲۰۰۲

 

 

 

۱-خودآگاهی[۳۱۵]: شناختن استعدادها و خواسته ­ها، ارزش­ها، نیازها و ویژگی­های منحصر به فرد خودمان.
۲- خودانگیختگی[۳۱۶]: پیش­شرط ضروری خوشحالی، ابتکار و بدیهه­گویی، یادگیری از طریق آزمایش و خطا و خلاقیت است.
۳- چشم انداز محوری و ارزش محوری[۳۱۷]: طبق اصول و باورهای عمیق شخصی، تصمیم­گیری، رفتار و زندگی کردن است. چنین افرادی با اندیشه هایی همچون کمک به دیگران یا خدمت به اهداف متعالی برانگیخته می­شوند و با آرمان­هایشان زندگی می­ کنند.
۴- کل نگری[۳۱۸]: توانایی دیدن الگوهای بزرگ­تر، همراه با روابط و ارتباطات موجود بین اجزای کل است. افراد کل­نگر توانایی دیدن مشکلات از زوایای گوناگونی را دارند و ارتباط بین عوامل پیرامونی هر چیز را هنگام بررسی آن می بینند.
۵-دگرخواهی[۳۱۹]: وجود ویژگی دگرخواهی موجب می­ شود که افراد با همدلی با یکدیگر کار کنند. هنگام نیاز، به سرعت به کمک یکدیگر می­شتابند و همکاری بین اعضا عمق بیشتری می­یابد. در چنین ارتباط بین افراد انسانی­تر می­ شود افراد نگرش و رفتار بهتری با همدیگر دارند.
۶- استقبال از تفاوت ها[۳۲۰]: ارزش نهادن به دیگران و عقاید آنهاست ؛ یعنی تفاوت ها را به عنوان یک فرصت می­بینید و به این نکته باور دارند. این ویژگی همچنین کمک می­ کند هنگام صحبت با کسانی که با وی موافق
نیستند یا حتی مخالفند، توانایی دیدن موضوع را از دیدگاه دیگران نیز به دست آورد.
۷- استقلال رأی[۳۲۱]: می­دانند چه می­خواهند و برای رسیدن به آن مناسب­ترین راه ممکن را انتخاب می­ کنند.کسانی که استقلال رأی دارند، نظر مشورتی دیگران را می­شنوند و درباره آنها فکر می­ کنند، اما در نهایت، از قالب­های درونی خود برای تصمیم ­گیری استفاده می­ کنند و اجازه نمی­ دهند دیگران برایشان تصمیم بگیرند. آنان ذهن تحلیل­گری دارند و برای تصمیم گیری­های مستقل خود، از تحلیل­های شخصی­شان استفاده می­ کنند.
۸-تواضع و فروتنی[۳۲۲]: مغرور نیستند، ولی عزّت نفس، اراده و اعتماد به نفس دارند و محدودیت­های خود را می­شناسند و می­دانند به تنهایی قادر به انجام کاری نیستند، به همۀ افراد امکان رشد می­دهند، از اشتباه کردن نمی­ترسند و امکان اشتباه را برای همه در نظر می­گیرند.
۹-علاقه به طرح چراهای بنیادی[۳۲۳]: هرگز از پرسیدن درباره چراها دست برنمی­دارند، همیشه به دنبال یافتن روش­های بهتر، دست­یابی به مسیرهای بهتر و یافتن علل اصلی موانع پیش آمده هستند.
۱۰-توانایی تغییر چارچوب های ذهنی[۳۲۴]: افرادی که توانایی تغییر چارچوب­های ذهنی خود را دارند، یعنی این توانایی را دارند که به مسائل از زوایای گوناگون نگاه کنند، بخصوص از زاویۀ دید دیگران. چنین افرادی چارچوب­های محدودکننده ذهن خود را می­بینند و برای یافتن نگرش جدید، از آنها می­گذرند. برای مثال، به عنوان پدر یا مادر، نیازها و نحوه نگرش بچه ها را می­فهمند و با توانایی درک نگرش بچه­ها، هنگام بروز مشکلات، واکنش­های بهتری ارائه می­ دهند و راه حل­های مناسب­تری می­یابند. در نتیجه، کشمکش کمتری در خانواده­شان روی می­دهد.
۱۱-استفاده مثبت از مشکلات و چالش ها[۳۲۵]: مهارت استفاده مثبت از مشکلات و چالش­ها موجب می­ شود که افراد از اشتباه کردن نترسند و با اطمینان، کار خود را انجام دهند؛ شکست معنا ندارد ؛ زیرا هر گامی که به موفقیت منجر نگردد، درسی به افراد می­دهد و سپس افراد را برای دست­یابی به موفقیت مصمم­تر می­ کند.
۱۲-احساس رسالت[۳۲۶]: به دنبال اهداف عمیق شخصی می­روند. در این مسیر، زندگی برای آنها زیبا می­ شود و می­توانند تغییر مثبت و زیبایی هر قدر کوچک در جهان به وجود آورند. احساس رسالت همیشه به معنای این نیست که رهبر بزرگی در جهان شوند. انسان می ­تواند در شغلی که به نظر دیگران کوچک و معمولی است، با چنان عشقی کار کند که همگان این عشق را احساس کنند، عشقی که انگیزه­اش نیرویی درون فرد است که می­گوید: «باید چنین کنم» احساس رسالت به زندگی انسان آرامش، و خوشحالی عمیقی می­دهد و موجب می­ شود در وی چنان شور زندگی بدرخشد که الهام بخش دیگران شود. (رجایی، ۱۳۸۹)

 

 

زوهر و مارشال ۲۰۰۴

 

 

 

۱-معنایابی: معنادار بودن فعالیت­های روزمره از طریق احساس هدفمندی و حس وظیفه­ شناسی در رو به رو شدن با رنج­ها و مشکلات زندگی.
۲-آگاهی: هوشیاری و خوددانایی رشد یافته
۳-بخشش: داشتن صلح و آرامش نسبت به خویشتن
۴-تعالی: حرکت فراتر از خویشتن منفرد به سوی کلیت به هم پیوسته
۵-حقیقت: زندگی با پذیرش و گشاده­رویی، کنجکاوی و عشق برای تمام مخلوقات

 

 

امرام ۲۰۰۷

 

 

 

۱-سطح بالایی از خودآگاهی
۲-آگاهی جهانی و فراگیر
۳-تسلط بر نفس
۴-وجود معنوی / تسلط اجتماعی
 تصویر درباره جامعه شناسی و علوم اجتماعی

 

 

ویلگزورث ۲۰۰۴ و ۲۰۰۵

 

 

 

۱- تفکر انتقادی وجودی[۳۲۷]: که عبارت است از استعداد تفکر انتقادی در باره گوهر وجود، واقعیت، گیتی، مکان، زمان و موضوعهای وجودی و متافیزیک و توانایی تفکر درباره موضوع­های غیر وجودی مرتبط با وجود فرد.
۲- معناسازی شخصی[۳۲۸]: که عبارت است از توانایی استنتاج مفهوم و معنای شخصی از همه تجارب جسمی و ذهنی، از جمله توانایی ایجاد هدف زندگی.
۳- آگاهی متعالی[۳۲۹]: که عبارت است از استعداد تشخیص ابعاد و چارچوب­های متعالی خود، دیگران و دنیای مادی در خلال حالت­های طبیعی هشیاری، همراه با استعداد تشخیص ارتباط آنها با خود فرد و با دنیای مادی.
۴-گسترش خودآگاهی[۳۳۰]: که عبارت است از توانایی داخل و خارج شدن از حالت­های بالای هشیاری، مانند مدیتیشن، دعا و امثال آن.

 

 

دیوید. بی. کینگ ۲۰۰۹

 

 

 

۱-خودآگاهی و عشق و علاقه افراد
۲-سجایای اخلاقی
۳-توانایی مقابله و تعامل با مشکل
۴-تفکر کلی یا اعتقاد افراد

 

 

علی بدیع، الهام سواری، نجمه باقری ۱۳۸۹

 

 

۲-۳-۳-۴- مقایسه و اتباط هوش معنوی با هوش­های دیگر
در دهه­هاى اخیر، سازه­هاى متعددى در ارتباط با هوش مطرح شده است. براى مثال مى­توان به هوش منطقى، هوش عاطفى، هوش تغییر، هوش فرهنگى، هوش اجتماعى، هوش اجتماعى سیاسى، هوش سازمانى و موارد متعددى از این قبیل سازه­ها اشاره کرد. سوالى که در این جا مطرح مى­شود این است که آیا در میان این سازه­ها، هوش معنوى، سازه­اى معتبر است؟ و آیا واقعاً مى­توان آن را جزیى از سیستم هوشى انسان محسوب کرد؟ شواهد و مدارک علمى بسیارى وجود دارد که مى­تواند در ارتباط با واقعیت داشتن هوش معنوى، متقاعدکننده باشد. مطالعات زیادى در علوم عصب­شناسى، روان­شناسى و انسان­شناسى انجام شده است که حاکى از وجود منطقه­اى در مغز انسان است که مرتبط با معنویت و معناشناسى مى­باشد. براى مثال، بر اساس ساختار عصب­شناسى مغز انسان، سه گونه تفکر براى ما شناسایى شده است. تفکر پیاپى، تفکر مشارکتى و تفکر متحدکننده. تفکر پیاپى فرایندى متناوب است و پایه هوش منطقى است. نوع دیگرى از تفکر که کمک مى­کند بتوانیم مسایل را به همدیگر مربوط سازیم، تفکر مشارکتى است. برای مثال فهم ارتباط موجود میان «پدر» و «قدرت» ناشى از این نوع تفکر است. این در واقع از ویژگی­هاى هوش عاطفى است و سبب مى شود ما نه تنها با مغزمان بلکه با قلبمان بیاندیشیم. نوع سوم تفکر که پایه هوش معنوى است، تفکرى متحد­کننده است. این نوع از تفکر باعث ایجاد آگاهى و خلاقیت مى­شود و به ما در حل مسایل مربوط به معنا و ارز­ش­هاى زندگى کمک مى­کند. بنابراین در مقایسه با انواع دیگر هوش، هوش معنوى، نوع متعالى و غایى هوش است.
هوش معنوی برای کارکرد اثربخش بهره هوشی و هوش عاطفی ضرورت دارد. زوهر و مارشال آن را هوش غایی می­دانند. هوش معنوی افراد را خلاق می­ کند. چون به افراد کمک می­ کند قواعد را جایگزین کنند و با مرزها بازی کنند و به ما توانایی تمیز و انتخاب می­دهد. ما را سرشار از شفقت و ادراک می­ کند، و به ما کمک می­ کند محدودیت­ها را ببینیم. در حقیقت ماهیت تحول آفرین هوش معنوی از مواردی است که آن را از هوش عاطفی متمایز می­ کند. دانیل گولمن (۱۹۹۸) ادعا می­ کند هوش عاطفی باعث می­ شود که شخص درباره موقعیت خود قضاوت کند و رفتار مناسب آن موقعیت را بروز دهد. با این حال هوش عاطفی درون مرزها کار می­ کند و باعث می­ شود که موقعیت، هدایت کننده رفتارها باشد. در مقابل هوش معنوی در درجه اول باعث می­ شود که شخص بپرسد چرا در چنین موقعیتی قرار گرفته است؟ هوش معنوی با مرزها سر و کار دارد، نه درون آن­ها، بنابراین به جای هدایت شدن توسط موقعیت، خودش موقعیت را خلق و هدایت می­ کند.
یکى از پیامدهاى هوش معنوى، خودآگاهى است که منشا احساسات انسان را به او مى­نمایاند. اغلب تمایل داریم که این منشا را به عوامل بیرونى نسبت دهیم، اما هوش معنوى باعث مى­شود که بفهمیم این خود ما هستیم که منشا بسیارى از احساسات و هیجاناتمان مى­باشیم. زمانى که احساسات خود را در درون خود جستجو کنیم، قدرت تشخیص و درک احساس سایر انسان­ها نیز در ما نمایان خواهد شد. در نتیجه مى­توان گفت که هوش معنوى پایه هوش عاطفى است (جورج[۳۳۱]، ۲۰۰۶). به اعتقاد مک مولن[۳۳۲] (۲۰۰۳) در مقایسه با هوش منطقى که به نحوه تفکر برمى­گردد و هوش عاطفى که به احساسات ما اشاره دارد، هوش معنوى درباره مسایل وجودى و هستى­شناسى است. او بیان مى­کند که ما اغلب از تاثیر احساسات و معنویت به عنوان بخش مهمى از هوشمندیمان غافلیم. در یک نگاه کلى، مجموعه ذهن، بدن و روح نوعى هم­افزایى پیدا مى­کنند. اگر فرض را بر این بگذاریم که ذهن منشا هوش منطقى، احساسات منشا هوش عاطفى و روح منشا هوش معنوى است، مجموعه هوش­هاى ما نیز هم افزایى خواهند داشت. در نتیجه، هوش منطقى به تنهایى نمى­تواند ضامن موفقیت انسان در زندگى باشد. مک­هاوک (۲۰۰۲) نیز عقیده دارد که هوش معنوى از نظر میزان تمرکز بر آگاهى معنوى و خرد و بینش، با هوش منطقى متفاوت است. او هوش معنوى را نوعى از هوش و ویژگى شخصیتى مى­داند که از نظر تجربه ذهنى از دیگر انواع هوش­ها متمایز و باعث خلاقیت و تجلى خود وجودى انسان مى­شود.
نتیجه تصویری برای موضوع هوش
ویگلزورث (۲۰۰۴) چهار هوش بدنی، عقلانی، هیجانی و معنوی را بر اساس ترتیب رشد آنها، به شکل هرمی مطرح نموده است. الگوی ویگلزورث در شکل ۲-۱ نشان داده شده است. الگوی مورد نظر بر اساس این دیدگاه است که کودکان ابتدا بر بدن خود کنترل پیدا می­ کنند (هوش بدنی[۳۳۳])، سپس مهارت­ های زبانی و مفهومی (هوشبهر یا هوش عقلانی)[۳۳۴] خود را گسترش می­دهند. این هوش در فعالیت­های مدرسه­ای کودک مطرح است. هوش هیجانی[۳۳۵] برای بسیاری از افراد هنگامی مطرح می­گردد که علاقمند به گسترش روابط خود با دیگران باشند. در انتها، هوش معنوی زمانی خودنمایی می­ کند که فرد به دنبال معنای[۳۳۶] مسائل می­گردد و سؤالاتی مانند «آیا این، همۀ آن چیزی است که وجود دارد؟»[۳۳۷] را مطرح می­نماید.
تصویر توضیحی برای هوش هیجانی
شکل شماره ۲-۱رابطه هوش­ها (ویگزورث، ۲۰۰۴)
نتیجه تصویری برای موضوع هوش
هوش معنوی ما را در تشخیص خوب از بد یاری نموده و قادر به ساده کردن قواعد و قوانین سخت به وسیله دلسوزی و هم­فکری است. در واقع این هوش از ما مخلوقاتی عقلایی، عاطفی، و معنوی ساخته و هر سه هوش را ترکیب می­ کند. این سه نوع هوش پشتیبان هم بوده و در کنار یکدیگر کار می­ کنند، اما هر کدام توانمندی خود را داشته و به گونه­ ای مستقل عمل می­نمایند. هوش هیجانی و معنوی به یکدیگر وابسته­اند و فرد باید کمی هوش هیجانی داشته باشد تا بتواند سفر معنوی را آغاز کند؛ اما با شروع رشد هوش معنوی هوش هیجانی نیز تقویت می­ شود به طوری که این دو با هم رابطه مثبتی داشته و یکدیگر را تقویت می­ کنند (ساغروانی، ۱۳۸۸).
۲-۳-۳-۵- جایگاه عصبی- زیستی هوش معنوی
هوش معنوی چنان مورد توجه واقع شده است که علومی مانند علم عصب­شناسی به مطالعه و تجزیه و تحلیل آن پرداخته است؛ زیرا در حال حاضر علم عصب­شناسی از چارچوب فرضیات جلوتر حرکت می­ کند و از این رو ما می­توانیم کارکردهای مغز را کشف کنیم و نهایتاً کارکردهای مغز را به تجربیات، تفکرات و احساسات گوناگون انسان ربط دهیم. نتیجه چنین تحقیقاتی این است که به طور واقعی مغز جایگاه تجربیات، تفکرات و احساسات است. علم عصب­شناسی ادعا دارد که تئوری هوش معنوی پایه زیست­شناختی دارد. تعدادی از نویسندگان هم ادعا کرده ­اند که هوش معنوی خصیصه­ای جهانشمول[۳۳۸] است (سیرکتون،۲۰۰۸). برخی کنش­های مغزی با تجربه­های معنوی همراه است، به گونه­ ای که معنویت روی برخی از قسمت ­های مغز اثر می­گذارد. یکی از این قسمت ­ها، بخش لب­های گیجگاهی است که دقیقا پشت ناحیه گیجگاهی قرار دارد و عصب­شناسان، این بخش را “منطقه خدا” می­نامند، زیرا با تحریک مصنوعی آن موضوع­های معنوی، مانند دیدار با خدا، گفتگوی دینی، از خودگذشتگی، فداکاری، انسان دوستی و مانند این­ها پدیدار می­ شود، بنابراین می توان معتقد به وجود هوش معنوی در انسان بود (وگان، ۲۰۰۲).
زوهر و مارشال در کتاب خود « هوش معنوی، هوش غایی[۳۳۹]» در سال ۲۰۰۰ میلادی چارچوبی برای تعیین انواع هوش ارائه کردند که مبتنی بر کارکرد سیستم­های عصبی مغز می­باشد. آنها کارکرد مغز را از دیدگاه عصب­شناسی بررسی کردند و همه انواع هوش­های ممکن را به سه نوع سیستم عصبی اصلی در مغز پیوند دادند . زوهر و مارشال سه نوع هوش: بهره هوشی، هوش عاطفی، و هوش معنوی را شناسایی کردند و عقیده دارند که همه هوش­های دیگر زیرمجموعه­های این سه نوع هوش کلی تلقی می­شوند. بهره هوشی مناسب حل مسائل ریاضی (IQ) است که مبتنی بر تفکر خطی مغز می­باشد. دومین نوع هوش که مبتنی بر تفکر تعاملی[۳۴۰] مغز است، همان هوش عاطفی است و به افراد کمک می­ کند تا عواطف و احساسات خود و دیگران را مدیریت کنند. هوش معنوی، نیز به عنوان سومین نوع هوش، مبتنی بر تفکر وحدت بخش مغز است. که هوش معنوی به عنوان کارکرد متحدکننده و یکپارچه کننده مغز عمل می­ کند. هوش معنوی سومین سیستم عصبی است، و نوسانات عصبی هماهنگ کننده ­ای دارد که داده ­های سرتاسر مغز را یگانه می­ کند. در واقع، هوش معنوی هر دو نوع هوش عاطفی و بهره هوشی را یکپارچه می­ کند و شکل می­دهد.
از دید شواهد مبتنی بر وجود جایگاه عصبی- زیستی برای مفاهیم معنوی می­توان به نوسانات مغزی اشاره کرد. نوسان­های مغزی در هنگام آگاهی و هوشیاری فرد در ۴۰ هرتزی حرکت نموده و فعالیت­های مغزی را هماهنگ می­ کنند. در این بخش (نوسانات ۴۰ هرتزی) انواع حس­ها با یکدیگر پیوند می­یابند تا وارد موضع ادراکی شوند و فرد در پیرامون خود احساس یگانگی کند. این خود همان معنویت است، همان منطقه خدا (زوهر و مارشال، ۲۰۰۱).
۲-۳-۳-۶- هوش معنوی و خصیصه­های روانشناختی آن
۲-۳-۳-۶-۱- هوش معنوی و خودآگاهی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *